next page

fehrest page

back page

شهادت حسن مثلث در زندان

حسن مثلث (203) برادر عبدالله محض فرزند حسن بن امام مجتبى (ع ) كه مادرش فاطمه دختر امام حسين (ع ) بود، از مردان الهى و آگاه و پرهيزكار در دودمان امام حسن مجتبى است .
وى نيز در امر به معروف و نهى از منكر، مشى برادرش عبدالله محض و پسران او را داشت تا سرانجام خود و فرزندانش در اين راه شهيد شدند.
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين (204) مى نويسد:
وقتى كه عبدالله محض را به دستور منصور در زندان مدينه حبس كردند، حسن مثلث آنچنان ناراحت شد كه سوگند ياد كرد و تصميم گرفت تا برادرش عبدالله در زندان است ، لباس نرم نپوشد و بدنش را خوشبو نسازد و غذاى لذيذ نخورد، از اين رو منصور دوانيقى او را ((حاد)) مى ناميد يعنى ترك كننده لذائذ و زينتها.
او از راههاى گوناگون از دستگاه منصور اظهار تنفر مى كرد تا سرانجام او را در كوفه زندانى كردند، و در سال 145 هجرى در سن 68 سالگى در همان زندان از دنيا رفت . (205)


مبارزات قهرمانانه حسين فرزند على بن حسن مثلث (شهيد فخ )

مبارزات شگفت آور

از مردان بزرگ و با شهامتى كه تاريخ آفريد و با فداكارى هاى خود بطور عجيبى پرچم مخالفت با حكومت ستمگرانه بنى عباس برافراشت ، حسين است كه او را به خاطر آنكه در سرزمين فخ (206) مردانه جنگيد تا شهيد شد، ((شهيد فخ )) مى خوانند.
و آنچنان نهضت او جهانى و چشمگير بود كه به نقل ابونصر بخارى ، امام جواد (ع ) فرمود براى ما اهلبيت ، بعد از كربلا قتلگاهى بزرگتر از ((فخ )) ديده نشده است .
جهت ديگر شباهت شهداى فخ با شهداى كربلا اينكه ، بدنهاى قطعه قطعه شده شهداى فخ نيز سه روز روى خاكها افتاده بود و آنها را دفن نكردند.
مجاهدات قهرمانانه حسين و شهيدان فخ كه در برابر ظلم و ستم نبرد سرسختانه كردند و به شهادت رسيدند، راستى شگفت است .
خون پيامبر (ص ) در رگهاى آنها مى جوشيد، آنها هيچگاه حاضر نمى شدند كه بيدادگريها و جنايات بنى عباس را ببينند و خاموش بنشينند زندگى مرفه و علاقه و احترام مردم آنها را راضى نمى كرد و پيوسته سياه چالهاى زندان و زنجيرهاى شكنجه ، آشناى صميمى و يار پنهانى آنها بود.
در روزگارى كه حكومتهاى بنى اميه و بنى عباس در قصرهاى خود در كنار شراب و نوازندگان به شهوت پرستى و عيش و نوش مى گذراندند خاندان پيامبر به جرم رشادت و نهضت بر ضد آنها به خاطر مردم مظلوم و ستمديده و مطالبه حقوق مردم ، زندان و مرگ را برمى گزيدند، و چقدر در اين راه ، خشنود بودند، در زندانها همانند وقتهاى ديگر به عبادت خدا و ستايش او مى پرداختند، و لبهاى پاكشان پيوسته به ذكر خدا در حركت و قلبهاى زنده و پرتپش آنها از عشق خدا موج مى زد و خاطره هاى فداكارى پدرانشان همواره در دلشان زنده بود.


دوران حكومت هادى عباسى

تا آن زمان كه دوران حكومت جلاد روزگار، هادى عباسى (برادر هارون الرشيد) فرا رسيد در اين دوران ، آل على ، و آل حسن ، يا كشته مى شدند، يا در زندانها به سر مى بردند و يا متوارى بودند، در اين شرائط مردان آزاده و با شهامت از دودمان پيامبر (ص ) در مدينه اجتماع كردند و پرچم مخالفت بر ضد حكومت عباسيان را برافراشتند.
مدينه كه براى آل محمد (ص ) پايگاه و مركز بود، در نظر دشمنان آنها ((انبار باروت )) ناميده مى شد، و ناپاكان و غلامان حلقه بگوش خود را ماءموريت بر حكومت آن شهر مى دادند، مردم مدينه از نزديك روش ‍ فرزندان و فرزندزادگان پيامبر (ص ) را مى ديدند و اخلاق و رفتار انسانى و اسلامى آنها همواره ايشان را مجذوب و علاقمند مى كرد، و به حمايت و نبرد در ركابشان وا مى داشت و همين مساءله موجب شده بود كه مردم مدينه بسان زراعتى باشند كه داس خونين حكومتهاى جنايت كار آنرا درو كند.
براى اينكه به حكومت ستمگرانه هادى عباسى پى ببريد كافى است كه بدو نكته تاريخى ذيل توجه كنيد:
1 - او شخصى از فرزندزادگان عمر خطاب ، بنام ((عبدالعزيز)) را والى مدينه كرده بود، عبدالعزيز به خاطر رضايت حكومت غاصب تا مى توانست نسبت به علويان سختگيرى مى كرد، و آنها را آزرده خاطر مى ساخت و بر آنها لازم كرده بود كه هر روز نزد او حاضر گردند و هر كدام را كفيل ديگرى نموده بود، از جمله از حسين بن على (شهيد فخ ) و يحيى بن عبدالله محض و حسن بن محمد، تعهد و التزام گرفته بود تا هر يك از آل على را خواسته باشد، آنها را حاضر كنند.
جنايات و ستمهاى عبدالعزيز عمرى بسيار داشت ، از جمله هنگامى كه خبر شهادت حسين بن على و شهيدان فخ به او رسيد، خانه هاى آنها را در مدينه آتش زد و اموالشان را به غارت برد.(207)
2 - ابوالفرج در مقاتل الطالبيين مى نويسد: ((ابوالعرجا)) شتردار گويد: موسى بن عيسى (پسرعموى منصور دوانيقى ) مرا خواست و گفت شتران خود را در اينجا حاضر كن ، صد شتر نر را نزد او بردم ، گردنهاى آنها را مهر كرد و گفت : اگر يك مو از اينها كم شود گردنت را مى زنم ، سپس آماده رفتن به سوى حسين بن على (شهيد فخ ) شد با هم راه افتاديم تا به بستان بنى عامر رسيديم ، از مركب پياده شد، و بمن گفت بطرف سپاه حسين برو و آنرا از نزديك ببين و آنچه ديدى خبر آنرا برايم بياور، رفتم و از نزديك گردش ‍ كردم ، و آنها را در حال نماز يا تضرع و زارى در درگاه خدا، يا آماده كردن اسلحه ها ديدم ، نزد موسى برگشتم و به او گفتم درباره حسين و همدستان او جز گمان پيروزى را ندارم ، گفت به چه دليل ؟ جريان را گفتم (كه آنها با خدا هستند و خدا هم آنها را يارى خواهد كرد) دستهايش را بهم زد و سخت گريست ، به طورى كه گمان بردم او از جنگ با حسين و همدستانش ‍ منصرف شده است ، سپس گفت :
به خدا سوگند اينان نزد خدا از همه مردم گرامى ترند، و بحكومت از ما سزاوارتر مى باشند، اما چه مى شود كه سلطنت عقيم است ، و اگر صاحب اين قبر يعنى پيامبر (ص ) در حكومت با ما مبارزه كند، با شمشير به جنگ او مى رويم ، اى غلام طبلت را بنواز، سپس به سوى حسين و ياران او رفت و بخدا سوگند از كشتن آنها دريغ نكرد.(208)
آغاز و انجام نهضت حسين
هر ساله تعداد نسبتا زيادى از شيعيان از شهرهاى خود عازم حج خانه خدا مى شدند و نخست سر راه خود چند روزى در مدينه مى ماندند در اين سال وقتى كه هفتاد نفر از آنها وارد مدينه شدند، در اين چند روزى كه در آنجا بودند، تماس آنها را با علويين ، به والى مدينه ((عبدالعزيز)) گزارش ‍ دادند، او پس از اطلاع از اين تماس ، احساس خطر كرد و لحظه به لحظه بر شدت فشار شكنجه بر آنها افزود، و از راههاى مختلف آنها را تحت آزار قرار داد.
ولى چون ترس و زبونى در قاموس علويين وجود نداشت ، پايمردى و رشادت و دلاورى آنها نيز لحظه به لحظه افزوده مى شد، مردم آنچنان در خفقان و اختناق بسر مى بردند كه هر لحظه انتظار ميرفت ، انقلاب خونينى در مدينه رخ دهد.
آرى مدينه در تب انقلاب مى سوخت از يكطرف نوكران و چاكران خليفه سخت در تلاشند تا آل پيامبر (ص ) را يكسره از ميان بردارند و شكنجه گاهها از فرزندان پيامبر مالامال است ، از سوى ديگر باقيمانده علويان مى كوشند تا حكومت مدينه را ساقط كنند، پشتوانه دودمان پيامبر (ص ) دلهاى مردم و رشادت و شجاعت آنها است ، 23 نفر از آل على (ع ) وعده اى از شيعيان گرد آمده انقلاب آغاز شد و شهر مدينه را در تصرف گرفتند.
رهبر انقلاب ، آزاد مرد مجاهد و پاك نهاد، حسين بن على (شهيد فخ ) است ، و زا جبين او نور رهبرى و روشن بينى مشاهده مى شد، او رسما از فرصت استفاده كرده به تنظيم سپاه پرداخت .
پس از نماز به منبر رفت و پس از ستايش خدا، مردم را به كمك و فداكارى دعوت كرد و اعلام داشت كه من فرزند رسول خدا، بر جايگاه رسول خدا و در حرم رسول خدا، شما را براه و روش پيامبر و اطاعت و فرمانبرى خدا و به آنچه كه مايه خشنودى آل محمد (ص ) است مى خوانم ، خواسته من عمل به كتاب خدا (قرآن ) و سنت پيامبر و رعايت عدالت و برابرى در ميان مسلمين است .
والى مدينه از ترس جان خود از مدينه گريخته بود، و تمام تلاشهاى حسين ، مو به مو براى هادى عباسى گزارش مى شد، هادى عباسى سپاه مجهزى را در موسم حج به فرماندهى محمد بن مسلم به سوى مكه بسيج نمود.
حسين نيز در مدينه با سيصد نفر از همدستانش به قصد حج از مدينه عازم مكه شدند، هنوز به مكه نرسيده بودند كه در يك فرسخى مكه در بيابان ((فخ )) لشكر مجهز هادى عباسى ، جلو آنها را گرفت .
حسين به صف آرائى سپاه خود پرداخت و آماده جنگ شد، و مردم را با بيان دلنشينش به كمك دعوت كرد، طولى نكشيد كه نائره جنگ شعله ور شد و برق شمشير حسين از هر سو دشمن را تحت الشعاع قرار داد.
از طرف دشمن به حسين امان دادند و آنها در حقيقت مى خواستند زير ماسك امان ، حسين را از تصمييم خود منصرف سازند، ولى حسين روشنتر از آن بود كه با آن نيرنگها اغفال گردد، او همه جوانب را با چشم آگاه خود ديده بود و غير از جنگ هيچ عاملى را مشكل گشا نمى دانست ، و شهامت را بر ذلت و ننگ ترجيح مى داد.
او مى گفت :
يا نجات محرومان و ستمديدگان از زير يوغ استثمار و ذلت و يا شهادتى كه پيام آور آنست .
ولى با مقايسه سپاه اندك حسين در برابر سپاه مجهز و بى كران حكومت عباسيان معلوم بود كه حسين و يارانش به شهادت خواهند رسيد او با پايمرديها و فداكاريها و كشتن بسيارى از دشمن ، با كمال سربلندى همچنان مى جنگيد، ياران مجاهد و برجسته او كه در ميان آنها سليمان بن عبدالله محض ، عبدالله بن اسحاق بن ابراهيم و حسن بن محمد بودند، در ركاب او جنگيدند تا كشته شدند.
از دلاوريهاى او اينكه شخصى كه در واقعه ((فخ )) حاضر بود گويد:
در بحران گيرودار جنگ ، حسين را ديدم كه به زمين خم شد و چيزى را در خاك دفن كرد و سپس مشغول جنگ شد، گمان كردم كه چيز گرانبهائى به همراه داشته ، نخواسته بعد از شهادتش به بنى عباس برسد، لذا آنرا دفن كرده است ، صبر كردم وقتى كه جنگ پايان يافت ، به سراغ آن محل رفتم خاك را كنار زدم ، ديدم قسمتى از گوشت صورت حسين است كه در حين جنگ از چهره او قطع شده و او آن را دفن كرده است .
سرانجام مرد جلادى كه حماد تركى نام داشت . از سپاه هادى عباسى فرياد زد: حسين را به من نشان دهيد تا به عمر او خاتمه دهم ، وقتى كه حسين را به او نشان دادند، تيرى به طرف او رها كرد و همان تير به بدن مقدس حسين رسيد و او را از پاى درآورد و شهيد شد.
دشمن سفاك عده اى از ياران حسين را اسير كرد و بيش از صد سر از بدن كشته شدگان جدا كرده همراه اسيران نزد هادى عباسى فرستاد هادى دستور داد همه اسيران را گردن زدند.
دشمن نه تنها از خود دودمان پيامبر وحشت داشت ، بلكه از خانه هاى آنها و از خشت و گلى كه به آنها انتساب داشت نيز در هراس بود، زيرا آنها نيز ياد و نام مردانگى و شهامت آن مردان آزاده را در خاطره ها تجسم مى كند، از اينرو بايد آن خانه ها نيز ويران گردد. لذا عامل مدينه (عبدالعزيز) پس از شنيدن شهادت حسين و يارانش دستور داد خانه هاى حسين و خويشان او را آتش ‍ زدند و اموالشان را به غارت بردند!
شهادت جانسوز حسين (ع ) و اخلاص او در اين راه آنچنان بزرگ و با اهميت بود، كه امام باقر (ع ) فرمود:
پيامبر اكرم (ص ) روزى به سرزمين ((فخ )) عبور فرمود و در آنجا به نماز مشغول شد، چون به ركعت دوم رسيد، شروع به گريه كرد، پس از نماز از علت گريه پرسيدند، فرمود:
در ركعت اول نماز بودم ، جبرئيل بر من نازل شد و گفت :
در اين مكان يكى از فرزندان تو شهيد خواهد شد و پاداش كسى كه در ركاب او شهيد شده دو برابر پاداش شهيدان ديگر است .
نيز نصر بن قراوش گويد:
شترهاى خود را به امام صادق (ع ) كرايه داده بودم ، در بين راه امام به من فرمود:
هرگاه به ((فخ )) رسيديم مرا خبر كن .
چون به فخ رسيديم ، محمل را حركت دادم و امام را از خواب بيدار نمودم ، امام از محمل پياده شد و وضو گرفت و در آنجا نماز گذارد. پرسيدم آيا اين نماز جزء اعمال حج است ؟ فرمود:
نه در اين مكان مردى از اهلبيت با گروهى به شهادت مى رسد كه روحهايشان قبل از اجسادشان به بهشت خواهد رفت .
هنگامى كه سرهاى شهيدان فخ را به مدينه آوردند، عده اى از اهلبيت از جمله امام موسى بن جعفر (ع ) وقتى كه آنها را ديدند، هيچكدام سخنى نگفتند جز امام موسى بن جعفر (ع ) كه فرمود:
((آرى انا لله و انا اليه راجعون )):
حسين درگذشت ، ولى به خدا سوگند او مسلمانى شايسته و روزه دار و شب زنده دار بود، امر به معروف و نهى از منكر مى كرد و در ميان دودمانش نظير نداشت .
از سخنان حسين (شهيد فخ ) است :
((ما دست به نهضت نزديم مگر پس از مشورت با امام موسى بن جعفر(ع ) كه او به نهضت فرمان داد.))(209)


((كميت )) شاعر آگاه و مسئول

كميت ، برجسته ترين شاعران گذشته و آينده

در روزگارى كه بنى اميه صداها را در سينه ها، و نفس ها را در گلوها خفه كرده بودند، و بر روى اجساد آزادگان ، مسند خلافت خود را پهن كرده و با رژيم غضب و جنايت حكومت مى كردند، آزاد مرد شجاع و آگاهى بنام ((كميت )) (210) بپا خاست و با شمشير زبان و قدرت بيان ، بر ضد وضع نابسامان زمان ، پيكار كرد.
كميت شاعرى دانشمند و اديب و نيرومند بود كه او را به ((اشعر الاولين والاخرين )) (برجسته ترين شاعران گذشته و آينده ) لقب داده اند. (211)
او بر همه شاعران زمان جاهليت و اسلام برترى داشته و بعلاوه خطيبى توانا، فقيهى برجسته ، حافظ قرآن ، نويسنده و آگاه به علم انساب و سخاوتمند بوده است . (212)
او در ادبيات بر اديبان و شعراى زمان خود، رياست و فوق العادگى داشت . (213)
كميت با اينكه در زمان حكومت بنى اميه به سر مى برد، و در آن زمان مدح كردن اهلبيت (ع ) جرم و مساوى با كشتن بود، اشعار پرمعنائى در شاءن اهلبيت (ع ) گفت و در مدينه خدمت امام باقر (ع ) شرفياب شد و بعضى از شعرهايش را براى امام (ع ) قرائت كرد، وقتى كه به اين شعر رسيد:
و قتيل بالطف غودر منهم
بين غوغا امة و طغام
يعنى شهيد كربلا هنگامى كه مى خواست سخن بگويد و مردم را آگاه كند با هياهو و غوغا مانع شنيدن سخنان او گرديدند.
امام (ع ) با شنيدن اين شعر گريه كرد و فرمود:
اى كميت اگر نزد ما ثروت و مالى بود به تو مى داديم ، اما همان جمله اى را كه پيامبر (ص ) به حسان بن ثابت فرمود، درباره تو مى گويم :
((تا آنگاه كه از ما اهلبيت پيامبر، دفاع مى كنى مشمول تاءييد و يارى روح القدس باشى .))
كميت از محضر امام (ع ) بيرون آمد، با عبدالله فرزند حسن بن امام مجتبى (ع ) ملاقات كرد، و اشعارش را براى او نيز خواند، عبدالله به او فرمود:
مزرعه اى به چهار هزار دينار خريده ام و اين سند آن است ، مى خواهم آنرا به تو بدهم . كميت گفت :
پدر و مادرم به فدايت من درباره غير شما براى پول و دنيا شعر مى گويم ، اما به خدا سوگند درباره شما براى خدا گفته ام ، چيزى را كه براى خدا قرار داده ام پول و قيمتى براى آن نخواهم گرفت .
عبدالله خيلى اصرار كرد، او سند را قبول كرد و رفت ، پس از چند روز به خانه عبدالله آمد و گفت :
پدر و مادرم فدايت اى پسر پيامبر! حاجتى دارم .
عبدالله : حاجتت چيست ؟ كه برآورده است .
كميت : آيا هر چه باشد؟
عبدالله : آرى .
كميت : اين سند را از من بپذير و مزرعه را به ملك خود برگردان . سند را نزد عبدالله نهاده و عبدالله نيز آنرا پذيرفت .
پس از اين جريان ، مردى از بنى هاشم به چهار نفر از غلامانش دستور داد كه به خانه هاى بنى هاشم مراجعه نمايند و اعلام كنند كه كميت درباره بزرگداشت شما هنگامى شعر گفته كه ديگران از ترس بنى اميه سكوت كرده اند، ولى او جانش را در معرض خطر قرار داد، آنچه مى توانيد به او پاداش دهيد، مردها به فراخور حال خود، انعام دادند و زنها زينتهاى خود را درآورده و به او بخشيدند، حدود صد هزار درهم جمع شد، آنها را نزد كميت آوردند و تقديم كردند و گفتند اين پول ناقابل را از ما بگير. و براى تاءمين معاش خود صرف كن !
كميت آنرا گرفت و گفت چه بسيار پاكيزه است اين مال كه به من بخشيده ايد، اما اشعار من فقط به عنوان بزرگداشت خدا و پيامبرش بوده است ، چيزى از مال دنيا را نخواهم گرفت ، اينها را به صاحبانش برگردانيد، هر چه اصرار كردند نپذيرفت . (214)
در بعضى از روايات آمده كميت هيچ پولى را در راه انجام وظيفه شناساندن خاندان نبوت نگرفت ، فقط جامه اى از امام سجاد (ع ) و امام باقر (ع ) و امام صادق (ع ) طلبيد كه آنرا پوشيده باشند و بدنهاى پاكشان با آن جامه تماس ‍ پيدا كرده باشد آنها نيز قبول نموده هر يك قطعه اى از جامه خود را به او عنايت كردند.(215)


نقشه عجيبى براى قتل كميت

قصائد و اشعار آبدار و پر مغز كميت ، همچون پتكى بود كه بر مغز دشمن كوبيده مى شد و چونان نورى بود كه قلبهاى مؤ منين را روشن مى ساخت ، بعضى از قصائد او در مدح اهلبيت (ع ) و هجو دشمنان آنها، آنچنان مؤ ثر و نافذ بود كه دشمن را به آتش مى كشاند.
خالد بن عبدالله قسرى (حاكم كوفه از ناحيه هشام بن عبدالملك ) روزى يكى از قصائد كميت را كه در هجو آنها گفته بود شنيد، بسيار ناراحت شد و سوگند ياد كرد كه كميت را به كشتن دهد.
و لذا براى قتل كميت ، نقشه عجيبى به اين شرح طرح كرد:
30 كنيز خريد كه از جهت زيبائى و ادب و كمال ممتاز بودند، و از بهترين اشعار كميت به نام ((هاشميات )) را به آنها ياد داد و آنها را مخفيانه بوسيله برده فروشى به سوى هشام فرستاد. هشام همه آنها را خريد، در مجالس بزم با آنها ماءنوس شد، و آنها را در سخن گفتن بسيار فصيح و اديب و خوش بيان يافت ، از تلاوت قرآن سؤ ال كرد، آنها بسيار عالى تلاوت قرآن كردند، از شعر و خواندن اشعار جويا شد، آنها شعرهاى حماسه اى و پرتوان كميت را خواندند كه خالد آن اشعار را به آنها تعليم داده بود.
اشعار كميت ، خليفه را تكان داد و سخت آزرد، به طورى كه تصميم قتل شاعر را گرفت و چنين گفت :
واى بر گوينده اين شعرها، كيست شاعر اين اشعار؟!
- شاعر اين اشعار شخصى به نام ((كميت )) است .
- واى بر او، او در چه شهرى است ؟
- در عراق ، كوفه !
هشام به خالد نوشت ، دست و پاى كميت را قطع كند و گردن او را بزند و خانه اش را خراب نمايد و او را بر ويرانه هاى خانه اش به دار بياويزد كميت از همه جا بى خبر بود، ناگهان اطراف خانه اش را محاصره كردند و او را گرفته به طرف زندان روانه ساختند.(216)
آرى همانطور كه تصور مى رفت ، براى اينكه ديگر صداى كميت شنيده نشود و كسى جراءت خواندن قصائد او را نداشته باشد بايد او در ميان چهار ديوار تنگ زندان قرار گيرد و زمزمه اش در همانجا حبس گردد!


آزادى كميت از زندان

حاكم ((واسط)) به نام ((ابان )) از دوستان كميت بود، او براى آزادى كميت از زندان نقشه عجيب ذيل را طرح كرد:
غلامى را با استرى به سوى كميت فرستاد، به غلام گفت اگر كميت را از زندان فرار دهى ، آزاد هستى و استر نيز مال تو باشد و براى كميت نامه نوشت كه مى دانم سرانجام تو مرگ است ، مگر خدا فرجى كند، فكر مى كنم همسرت ((حبى )) را به ملاقات خود طلب كنى ، آنگاه كه به زندان براى ملاقات آمد، نقاب او را بگير و لباس او را بپوش و از زندان بيرون رو، اميد آنكه گرفتار نگردى !
غلام نامه ((ابان )) را برداشت و سوار بر استر شد و از واسط بيرون آمد تا به كوفه رسيد، بامداد بطور ناشناس به در زندان رفت و كميت را از نقشه ابان آگاه كرد.
كميت به همسرش پيغام داد و او را از جريان مطلع نمود، همسر شجاع كميت ، با دو نفر زن ديگر به عنوان ملاقات كميت به زندان آمدند كميت به همسر خود گفت :
اى دختر عمويم بر خود و دودمانت ترسان مباش ، اگر براى تو خطرى داشت اين نقشه را پياده نمى كردم ، همسر، با كمال ميل پيشنهاد شوهرش ‍ كميت را پذيرفت (217) لباسهاى كميت را به تن كرد و لباسها و نقاب خود را به شوهر پوشاند، يكى دوبار او را ((ورانداز)) كرد، گفت : هيچ معلوم نيست ، فقط مردانگى شانه هايت پيدا است ، عيبى ندارد به نام خدا خارج شو!
كميت با دو زن ديگر از زندان بيرون آمدند، و كسى از ماءمورين متوجه نشد، كميت وقتى كه از زندان بيرون آمد، جمعى از جوانان بنى اسد، مراقب اوضاع بودند كه كسى كميت را نشناسد، او را همراهى نمودند تا به محلى از شهر كوفه رسيدند، در آن محل ، مردى از بنى تميم ، كميت را شناخت و فرياد زد به خدا مرد است ، و به غلامش دستور داد تا او را تعقيب كند.
ابوالوضاح يكى از بستگان كميت بر او بانگ زد كه چرا دنبال زن مردم افتاده اى و به استر او اشاره كرد، در اين هنگام برگشت ، و به اين ترتيب كميت را سالم به منزل رساندند.
اما در زندان ، پس از مدتى زندانبانان ديدند، ملاقات طول كشيد كميت را صدا زدند، جوابى نشنيدند، وارد زندان شدند تا از او خبرى بگيرند، با زنى روبرو شدند كه لباسهاى كميت را در بر كرده بود، آنها با كمال ناراحتى و تعجب به خانه حاكم كوفه رفتند و جريان توطئه را گزارش دادند، حاكم همسر كميت را احضار كرد و به او گفت :
((اى دشمن خدا عليه فرمان خليفه توطئه اى ترتيب دادى و دشمن خليفه را از زندان فرار دادى )) و او را سخت تهديد كرد كه بايد او را تحويل دهى . بنى اسد به حمايت از همسر كميت ، اجتماع كردند و به حاكم گفتند به اين زن چه كار دارى ، توطئه اى در كار بود او در آن قرار گرفت و نفهميد. حاكم هم از اجتماع عده اى جوانمرد آگاه ، ترسيد و همسر شجاع كميت را آزاد كرد. (218)


شهادت كميت

شمشير زبان كميت كه چونان شراره هاى آتش بر سر و روى خلفاى بنى اميه مى ريخت و سر تا پاى آنها را مى سوزاند، بالاخره كار خود را كرد و شربت شهادت را در كام او ريخت .
دشمن زخم خورده در كمين او بود، سرانجام ضمن توطئه اى ، هشت نفر از طرف يوسف بن عمر ثقفى (حاكم كوفه ) ماءموريت پيدا كردند، و با شمشيرهاى برهنه بر كميت حمله نمودند و از او جدا نشدند تا به مرگ او يقين نمودند. پسر كميت (219) مى گويد:
هنگام مرگ پدرم ، حاضر بودم ، در آن لحظات آخر چشمهايش را باز كرد و سه بار گفت :
اللهم آل محمد (خدايا دودمان پيامبر) تا آنكه در راه عقيده اش جام شهادت نوشيد. (220)


دعبل مردى كه دار خود را به دوش مى كشيد

دعبل بسال 148 هجرى در كوفه متولد شد

از دانشمندان و شاعران و اديبان بزرگ و توانا و زبردست و با شهامتى كه همواره در پيشانى تاريخ مى درخشد، و او را با شهامت ترين شاعر تاريخ در حقگوئى خوانده اند، دعبل خزاعى است .(221)
دعبل بسال 148 هجرى در كوفه متولد شد، و بيشتر سكونتش در بغداد بود، و در سن 98 سالگى به شهادت رسد.
او از شيعيان بنام و آگاه به علم كلام بود و درباره طبقات شعرا كتابى تاءليف كرد و ديوان شعراء 300 صفحه است .
دعبل مسافرتهاى زيادى كرد از حجاز و يمن گرفته تا رى و خراسان و قم و نقاط ديگر مى گشت ، به گفته ابوالفرج دراغانى (ج 18 ص 36) گاهى دعبل سالها از مردم پنهان مى شد و دور دنياى آن روز به گردش مى پرداخت .
زبان او چون شمشيرى بران ، همواره براى بزرگداشت حق و كوبيدن باطل ، در جولان بود، او هرگز ستمگران را مدح نمى كرد بلكه به عكس با اشعار پر مغز به شرح ستمكاريهاى آنان مى پرداخت ، قدرت شعر و بيان او به اندازه اى بود كه بر اندام ستمگران و زمامداران خودكام لرزه مى انداخت .
شما درباره رادمردى كه مى گفت :
((من چوبه دارم را مدت پنجاه سال است بدوش مى كشم ولى آن كس كه مرا به دار بزند نيافته ام .))
چه تصور مى كند؟
به محمد بن عبدالملك (وزير) گفتند:
چرا دعبل را بخاطر قصيده اش كه در آن از تو بدگوئى كرده ، مجازات نمى كنى ؟
در پاسخ گفت :
((دعبل دار خود را به گردن نهاده و با آن گردش مى كند و مدت سى سال است كه در جستجوى كسى است تا او را با آن به دار زند، او باكى ندارد.)) (222)
دعبل اشعارى در هجو ابراهيم بن مهدى (عموى ماءمون ) سرود، ابراهيم سخت ناراحت شد و به ماءمون شكايت كرد و گفت :
من و تو از يك منسب و ريشه ايم ، دعبل مرا هجو كرده است ، انتقام مرا از او بگير.
ماءمون گفت :
شايد آن شعر معروفش را مى گوئى ؟
ابراهيم گفت :
اين بعضى از آنها است ، مرا به بدتر از آن نكوهش كرده است .
ماءمون گفت :
تو در اين باره از من پيروى كن ، او مرا هجو كرده و من ناديده گرفتم .
ابراهيم گفت :
اى خليفه ! خدا حلمت را زياد كند، ما هم از حلم تو پيروى مى كنيم (223)
احمد بن اسحاق مى گويد:
دعبل را ديدم و به او گفتم :
تو شجاعترين و پرجراءت ترين مردم هستى ، زيرا آن اشعار كوبنده و رسوا كننده را درباره ماءمون گفتى ، آن هم در دوران حكومت و قدرت بى نظير او، دعبل پاسخ گفت :
((اى ابااسحاق ! من چهل سال است كه دار خود را به دوش مى كشم ولى آن كس كه مرا دار بزند نمى يابم .))


قصيده معروف ((مدارس آيات ))

دعبل شنيد حضرت رضا (ع ) به خراسان آمده است ، قصيده تكان دهنده و پرشور ((مدارس آيات )) را كه به قصيده ((تائيه )) معروف است ، سرود و به قصد ((مرو)) خراسان براى شرفيابى به حضور حضرت رضا عليه السلام عازم گرديد، وقتى كه خدمت حضرت رسيد، عرض كرد:
اى فرزند پيامبر! قصيده اى در شاءن شما گفته ام و با خود عهد كرده ام كه پيش ‍ از شما نزد هيچكس نخوانم ، حضرت فرمود:
بخوان ، او آن قصيده را (كه بسيار مفصل است ).
از اينجا شروع كرد:
مدارس آيات خلت من تلاوة
و مخزن وحى مقفر العرصات (224)
اءرى فيئهم فى غيرهم متقسما
و ايديهم من فيئهم صفرات (225)
تا به اينجا رسيد:
و قبر ببغداد لنفس زكية
تضمنها الرحمن فى الغرفات
((و قبرى در بغداد است كه مربوط به جان پاك (امام موسى بن جعفر) است خداوند مهربان او را در غرفه هاى بهشت جاى داده است .))
وقتى كه دعبل به اينجا رسيد، حضرت رضا (ع ) فرمود: آيا شعرى به قصيده ات اضافه نكنم ؟ دعبل عرض كرد: نهايت افتخار است ، امام فرمود بگو:
و قبر بطوس يالها من مصيبة
توقد بالاحشاء فى الحرقات (226)
الى الحشر حتى يبعث الله قائما
يفرج عناالهم و الكربات (227)
دعبل گفت : اى فرزند پيامبر! اين قبرى كه در خراسان است ، آنرا نمى شناسم از كيست ؟
امام فرمود: آن ، قبر من است .


پيراهن امام و اهل قم

امام هشتم پس از شنيدن قصيده دعبل ، به او فرمود همينجا باش كارى دارم ، سپس وارد خانه شد، پس از چند لحظه ، خادم حضرت نزد دعبل آمد و گفت :
مولايم فرمود: اين كيسه صد دينار را بگير و در راه معاش خود مصرف كن .
دعبل گفت : به خدا سوگند، من به خاطر طمع به اينجا نيامدم ، كيسه پول را رد كرد و گفت به مولايم عرض كنيد، من بسيار علاقمندم كه لباسى از شما را داشته باشم تا به عنوان تيمن و تبرك ببرم .
خادم پيام دعبل را به حضرت رضا (ع ) رساند، حضرت پيراهنى مخصوص ‍ كه خود آنرا مى پوشيد، با همان كيسه براى دعبل فرستاد و فرمود:
به دعبل بگو پولها را قبول كن زيرا مورد احتياج تو خواهد شد خادم سخن امام (ع ) را به دعبل رساند.
دعبل پيراهن و پول را گرفت و روانه وطن شد، در راه با قافله اى همسفر گرديد، وقتى كه به ((قوهان )) رسيدند، دزدان و راهزنان سر رسيدند و به غارت قافله پرداختند، دعبل نيز از دستبرد آنها در امان نماند. سپس دزدان آن اموال را بين خود تقسيم كردند... اما وقتى كه دعبل را شناختند تمام اموال مسروقه را به صاحبانشان پس دادند.
دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسيد، شيعيان قم دور دعبل را گرفتند، و از او درخواست كردند كه قصيده معروف خود را براى آنان بخواند، دعبل آنها را به مسجد جامع قم برد، و بالاى منبر رفت و اشعار حماسه اى خود را در زمان اقتدار ماءمون خواند. (228)
مردم ارادت خود را نسبت به خاندان پيامبر (ص ) و بغض خود را از قدرتهاى ظالم به صورت پول و صله شعر جلو دعبل مى ريختند.
و چون شنيده بودند كه حضرت رضا (ع ) لباس خود را به او بخشيده است ، خواستند با التماس آنرا از او به هزار دينار بخرند، او قبول نكرد و سرانجام با اصرار و اجبار قطعه اى از آنرا به هزار دينار گرفتند.
دعبل از قم عازم وطن شد، ولى وقتى كه به وطن رسيد، ديد خانه او را دزدان غارت كرده اند در اين هنگام پى به سخن حضرت رضا (ع ) برد كه هنگام عطاى كيسه دينار به او فرمود:
اينها را داشته باش كه روزى به آن نياز پيدا مى كنى !
دعبل سكه ها را كه نام امام بر آن بود به شيعيان عراق فروخت و در برابر هر دينار، صد درهم گرفت و وضع زندگى خود را دوباره مرتب كرد.(229)


ماءمون عمامه را به زمين مى كوبد

دعبل همچنان با عزمى ثابت ، و هدفى خلل ناپذير با شمشير بيان با دشمنان اهلبيت (ع ) پيكار مى كرد، تا هنگامى كه خبر شهادت امام هشتم (ع ) به گوشش رسيد، با اين خبر در دنيائى از التهاب و سوز و گداز فرو رفت ، به اين مناسبت قصيده اى در مصيبت آنحضرت و بدگوئى از دشمنان آن بزرگوار سرود كه بنام قصيده ((رائيه )) معروف است ، ماءمون از اين قصيده اطلاع پيدا كرد، براى دعبل امان نامه اى نوشت تا دعبل نزد ماءمون برود و آن قصيده را بخواند.
دعبل نزد ماءمون رفت ، نخست چنين قصيده اى را انكار كرد، ولى وقتى كه از امان دادن ماءمون كاملا مطمئن شد، به خواندن آن قصيده شروع كرد تا به اينجا رسيد:
يا امة السوء ما جازيت احمد من
حسن البلاء على الايات و السور
خلفتموه على الابناء حتى مضى
خلافة الذئب فى النفاد ذى بقر
((اى امت حق ناشناس ! حق پيامبر را مراعات نكرديد در مورد پاداش ‍ ابلاغ او آيات و سوره ها را، و پس از رحلت او خلافت او را تغيير داديد تا گرگها بر مسند خلافت نشستند...))
همچنان اشعار را خواند تا به اينجا رسيد:
قبران فى طوس خير الناس كلهم
و قبر شرهم هذا من العبر
ما ينفع الرجس فى قرب الزكى ولا
على الزكى بقرب الرجس من ضرر
هيهات كل امرء رهن بما كسبت
له يداه فخذ ما شئت او تذر
((در خراسان دو قبر است كه يكى از آنها از بهترين همه مردم (قبر حضرت رضا) و ديگرى قبر بدترين همه مردم (قبر هارون ) است ، و اين از پندهاى روزگار است ، پليدى در جوار پاكى ، نفعى نمى برد، و پاك از پليد ضرر نمى بيند، هر كسى در گرو عمل خودش مى باشد، اى شنونده هر كدام خوبست بگير و هر كدام پليد است واگذار.))
قصيده دعبل به پايان رسيد، او در اين قصيده ماءمون و پدرانش را گرگ معرفى كرد و با ظرافت شاعرانه ، آنانرا پليدترين مردم خواند.
ماءمون چاره اى در ظاهر نديد جز اينكه سخن دعبل را تصديق كند و لذا عمامه را از سر گرفت و به زمين كوبيد و گفت :
به خدا راست گفتى !


شهادت پيرمرد 98 ساله

98 سال از عمر دعبل گذشت ، ولى اشعار و بيانات پرتوان او آن چنان كينه و انتقام دشمن را بر ضد او برانگيخته بود كه همين موضوع سرانجام موجب مرگ او شد، و او را به كام مرگ فرو برد.
او براى نجات خود از چنگال دشمن به اهواز گريخت ، مالك بن طوق (يكى از حكام جور كه دعبل با اشعار خود او را هجو كرده بود) مرد زيرك ولى پول پرستى را ماءمور قتل دعبل كرد، به او براى اجراى اين امر ده هزار درهم داد، او به خاطر ده هزار درهم در تعقيب دعبل شب و روز نمى شناخت ، تا اينكه دعبل را در قريه اى از نواحى ((سوس )) پيدا كرد، سرانجام شبى او را غافلگير نمود، و بعد از نماز شام سرنيزه مسمومى را به پاى او فرو برد، و اين ضربه آنچنان كارى بود، كه دعبل در همان شب در آن قريه شهيد شد، قبرش (طبق قول بعضى ) در همانجا است .
او با يك دنيا شهامت و افتخار از اين جهان فانى درگذشت ، اما اشعار تكان دهنده او هنوز به دلها و جانها روح مى دمد و الهام مى بخشد.
پس از شهادتش او را در خواب ديدند كه لباس سفيد پوشيده ، از علت آن پرسيدند، جواب داد:
اشعارم را براى پيامبر (ص ) خواندم ، آنحضرت مرا تحسين و شفاعت كرد و لباسهائى كه بر تن مباركش بود به من بخشيد.(230)


امير ابوفراس ، شاعرى كه تا سرحد جان فداكارى كرد

از شاعران بنام و برجسته و با شهامتى كه درباره اش صاحب بن عباد (دانشمند معروف ) گفت :
بدء الشعر بملك و ختم بملك (231)
امير ابوفراس ، حارث بن علاء حمدانى است .
حمدانيان ، سلسله امراء و حكامى هستند كه براى خود حكومتى تشكيل دادند و مؤ سس اين حكومت ((حمدان بن حمدون بود)) فرزندش ‍ عبدالله و فرزند زاده اش سيف الدوله (944 - 967 ميلادى ) بر توسعه اين حكومت افزودند،(232) ابوفراس پسر عموى ناصرالدوله و سيف الدوله است .
سيف الدوله ، ابوفراس را به خوبى مى شناخت و كاملا به فضل و عظمت علمى او اعتراف داشت ، از اينرو او را بر ساير بستگانش در كارهاى مهم تقدم مى داشت ، و در جنگها او را با خود مى برد و در حكومت بعضى از بلاد او را قائم مقام خود مى شمرد.
ابوفراس مردى شجاع و با شهامت بود، شخصا در جنگها با كفار شركت مى كرد، از اينرو دوبار اسير كفار گرديد، يكبار سيف الدوله او را با مال خريدارى كرد (233) و بار ديگر بر اسب خود سوار شد و از بالاى قلعه دشمن كه در آنجا محبوس بود، اسب خود را به حركت درآورد و سواره خود را به رودخانه كه در زير قلعه مذكور بود، انداخت ولى بى آنكه صدمه ببيند، نجات يافت و از دست دشمن بگريخت .
ثعالبى در وصف او گفت : ((كان فريد دهره و شمس عصره ادبا و فضلا و كرما و مدحا و بلاغة و براهة و فروسية و شجاعة و شعرا)):
((او يگانه زمان و خورشيد عصر خود از نظر ادبيات و كمال و جوانمردى و نيك سيرتى و خوش بيانى و دلاورى و شجاعت و شعر گفتن بود.)) زندگى او از اين نظر جالب است كه با شمشير بيان به حمايت از اهلبيت (ع ) برخاست و با قصائد و اشعار آبدار و پرمغزى ، بنى عباس و دشمنان اهلبيت (ع ) را مورد انتقاد قرار داد.
در عصر او عبدالله بن معتز عباسى ناجوانمردانه در مذمت آل على (ع ) قصيده اى گفت ، ابوفراس در رد اشعار آن مرد ناصبى ، قصيده مفصلى بنام ((قصيده شافيه )) (234) سرود كه در آن با كمال فصاحت از حريم اهلبيت (ع ) دفاع كرده و انتقاد از دشمنان آنها حق سخن را ادا نموده است .(235)
جالب اينكه مى نويسند وى دستور داد پانصد نفر شمشير بدست همراه او باشند و با اين وضع وارد بغداد شد، قصيده نامبرده را در بغداد خواند و سپس با همراهان خارج شد، اين موضوع در عصرى واقع شد كه بنى عباس ‍ خليفه ، و آل بويه سلاطين ، و آل حمدان امراء بودند.
از جمله اشعار قصيده مذكور اين است :
الحق مهتضم والدين مخترم
وفى آل رسول الله مقتسم
تا آنجا كه گويد:
قام النبى بها يوم الغدير لهم
والله يشهد والاملاك والامم
حتى اذا اصبحت فى غير صاحبها
باتت تنازعها الذؤ بان والرحم
وصيروا امرهم شورى كانهم
لا يعرفون ولاة الحق ايهم
تالله ما جهل الاقوام موضعها
لكنهم ستروا الوجه الذى علموا
(الغدير ج 3 ص 400)
يعنى :
حق مغلوب گرديده و دين از ميان اجتماع رخت بربسته است و اموال حكومتى اسلام كه بايد در دست پيشوايان معصوم و جانشينان آنها كه متصديان حكومت راستين اسلامى هستند باشد در ميان ديگران تقسيم مى شود و دست بدست مى گردد.
پيغمبر بزرگ اسلام (ص ) در روز غدير آنان را براى اين مقام در حالى كه خدا و ملائكه و مردم شاهد و ناظر اين جريان بودند معرفى كرد اما حق ، يعنى مقام زعامت اسلامى از دست صاحبانش خارج گرديد و خويش و بيگانه و دور و نزديك بر سر آن نزاع مى كنند و در ميان خودشان بگونه اى آنرا به شورى گذارده اند كه گويا زمامداران واقعى اسلام را نمى شناسند و نمى دانند كه آنان كجا هستند!!
سوگند بخداوند اينها در شناخت زمامداران واقعى اسلام جاهل نيستند و خوب مى دانند كه صاحبان اين مقام كيانند ولى چهره حق و حقيقت را با تبليغات و فريبكارى پوشانده اند؟!(236)

پيكار فرزدق با شمشير بيان

فرزدق ، حافظ قرآن

از مردان آزاده و شاعران با هدف و آگاه شيعه كه با شمشير بيان از حريم حق و اهلبيت (ع ) دفاع مى نمود. و مورد توجه خاص اهلبيت (ع ) بود ((همام )) فرزند غالب بن صعصعه تميمى مجاشعى ملقب به ابوفراس ‍ معروف به ((فرزدق )) است .
او از خاندان بزرگ عرب برخاست (237) و در بلاغت و فن شعر و شاعرى ، يگانه زمان خود بود، و اديبان در برابر فكر و بلاغت و آگاهيش در فنون ادب ، سر تعظيم فرود مى آوردند.
ابوالفرج روايت مى كند:
((غالب )) پدر فرزدق در حاليكه دست پسرش فرزدق را گرفته بود بعد از جنگ جمل در بصره به حضور اميرمؤ منان على (ع ) شرفياب شد، و به على (ع ) عرض كرد، اين (اشاره به پسرش فرزدق ) از شاعران خاندان ((مضر)) است ، على (ع ) به غالب فرمود:
به او قرآن بياموز، همين سفارش على (ع ) آنچنان در قلب فرزدق نشست ، كه او از همان وقت تصميم گرفت كه ديگر به هيچ چيز نپردازد تا قرآن را حفظ كند.
از ابن ابى الحديد نقل شده كه سرانجام به تصميم خود جامه عمل پوشاند و همه قرآن را حفظ نمود.(238)


فرزدق و امام حسين (ع )

هنگامى كه سالار شهيدان امام حسين (ع ) با ياران خود از مدينه به طرف مكه مى رفت تا از آنجا روانه كوفه شود، در راه مدينه و مكه ، در منزل ((صفاح )) فرزدق (كه از عراق مى آمد) با امام حسين (ع ) ملاقات كرد، گفتگوى وى با امام (ع ) درباره خروج امام حسين (ع ) و هدف از اين خروج شروع شد تا اينكه امام (ع ) فرمود:
مردم را چگونه يافتى ؟
فرزدق عرض كرد:
((دلهاى مردم با شماست اما اسلحه و شمشيرهاى آنها در اختيار بنى اميه است ، ولى در عين حال قضاى الهى از آسمان فرود مى آيد و خداوند آنچه بخواهد، انجام خواهد شد.))
حضرت در پاسخ فرزدق فرمود:
((درست مى گوئى همه چيز در دست خدا است ، و خداوند در هر روزى خواست و اراده اى دارد، در اين صورت اگر قضاى الهى با هدف تطبيق كند، در برابر نعمتهايش سپاسش را مى گوئيم ، و اگر قضا با هدف ما تطبيق نكرد، كسى كه قصدش حق و باطنش تقوى است از خداوند دور نشده است .))(239)
فرزدق گفت :
اميد آنكه خداوند شما را به هدفتان برساند، و شما را از گزند دشمن كفايت كند، آنگاه از هم جدا شدند، امام حسين (ع ) به جانب مكه روانه شد.
ابوالفرج روايت كرده : وقتى كه امام حسين (ع ) شهيد شد، فرزدق گفت :
((هرگاه عرب براى جلب رضايت فرزند سرور و نيك ترين افرادشان بخشم بيايند و بر ضد دشمنان اقدام نمايند، بدانند كه عزت و عظمتشان باقى خواهد ماند وگرنه تا پايان دنيا خوار و زبون خواهند شد))
سپس اين شعر را گفت :
فان انتم لم تثاءرو الابن خيركم
فالقوا السلاح و اغزلوا بالمغازل
((اگر شما از فرزند بهترين فردتان ، خونخواهى نكنيد، پس شمشيرها را كنار انداخته ، همانند زنان به ريسندگى بپردازيد و در صف زنان درآئيد.))(240)


فرزدق و شعر

فرزدق در بيان و بلاغت و شعر گفتن ، آنچنان بود، كه همه اديبان و شاعران زمانش را تحت الشعاع خود ساخته بود، چنانكه نمونه هاى تاريخى بسيار در مورد تفوق او بر ساير شعراء نقل شده است ، از جمله در كتاب ((غرر)) آمده :
روزى فرزدق به مجلس سعيد بن عباس اموى حاضر شد، در آنجا ديد كه ((حيطه )) (شاعر معروف آن عصر) نزد سعيد نشسته است ، وقتى كه فرزدق در مجلس قرار گرفت چند شعر از اشعار خودش را خواند، حطيه به سعيد گفت :
((بخدا سوگند شعر اين است كه فرزدق خواند، نه آنكه ما تا امروز مى گفته ايم .))(241)
آنچه در زندگى فرزدق اين شاعر با هدف ، قابل توجه است اين است كه او اگر مى خواست ، با آن بيان و اشعار پرمغزش در مدح بنى اميه شعر بگويد، در چشم آنها جاى مى گرفت و بهترين مقامها را به او مى دادند، ولى نه تنها در مدح آنها سخن و شعر نگفت ، بلكه به عكس در انتقاد بر آنها اشعار پرتوان و پرشورى گفت و ستمكاريهاى آنان را بمنظور بيدارى مردم شرح داد.
نقل شده :
شاعر معروف اهلبيت (ع )، كميت اسدى ، نزد فرزدق رفت و به او گفت :
قصيده اى گفته ام و مى خواهم آن را بر تو عرض كنم ، فرزدق گفت بخوان ، كميت قصيده خود را چنين شروع كرد:
طربت و ما شوقا الى البيض اطرب
يعنى : دلم در عشق و محبت پرواز مى كند ولى اين عشق و شوق بسوى زنان نيست فرزدق بصورت اعتراض گفت :
از اين اشعار بوى مدح ميآيد اين مدح براى كيست ؟
كميت دنباله آن مصرع را چنين خواند:
و لا لعبا منى و ذوالشيب يلعب
يعنى عشق و شوق من براساس بازى نيست ، مگر پيرمرد هم بفكر بازى مى افتد؟
سپس كميت گفت :
ولا يلهنى دار ولا رسم منزل
ولا يتطربنى بنان مخضب
يعنى : خانه و منزل مرا بخود مشغول نمى كند و سرانگشتان خضاب شده نيز مرا به طرب نمى آورد.
فرزدق بار ديگر پرسيد:
اين طرب و شادى تو براى كيست ؟
كميت باز چند شعر خواند:
فرزدق باز اعتراض كرد، تا اينكه كميت اين شعر را خواند:
الى النفر البيض الذين بحبهم
الى الله فيمانا بنى اتقرب
((آن افراد نورانى و وارسته اى كه با حب و دوستى آنان ، به پيشگاه خدا تقرب مى جويم .))
فرزدق با شنيدن اين شعر، گفت :
((به خدا سوگند اگر اين اشعار مدح را درباره غير بنى هاشم مى گفتى ، مدح خود را تباه مى ساختى !))(242)



next page

fehrest page

back page