next page

fehrest page

back page

تقليد كوركورانه  

(تقليد) در اصطلاح فقهى ، يعنى مسلمانى كه مجتهد نيست و قادر به احتياط كردن در احكام دينى هم نمى باشد، بايد از مجتهد جامع الشرايط پيروى كند و حكم او را در بيان احكام الهى همچون ريسمانى به گردن خود آويخته و خويشتن را دربست در اختيار اطاعت از فرمان حق كه به نظر وى با فتواى مجتهد بيان شده است ، بگذارد.
معنى ديگر (تقليد) كه اصطلاحى عاميانه است ، ادا درآوردن ، و پيروى نامعقول از اعمال و حركات اين و آن مى باشد. اين نوع تقليد مذموم است ، تا جائى كه گاهى مقلد را خوار و رسوا مى كند، و در نظر خلق از اعتبار و ارزش مى اندازد. شخص بايد متكى به خويش باشد، و هر كارى مى كند حساب شده و با مطالعه و دقت و دورانديشى انجام دهد، تا چه رسد كه اين نوع تقليد، كوركورانه هم باشد!
جلال الدين بلخى در (مثنوى ) داستان جالبى از اين نوع تقليد به كلك نظم كشيده است ، و بيت آخر آن كه خواهيم ديد، مشهور به صورت ضرب المثل درآمده است .
آن زمانها كه مسافرخانه به معنى امروزى نبود، درويشان و صوفيان به خصوص در قرن هفتم هجرى ، و پس از حمله ويرانگرانه مغولان وحشى به ايران و قسمت عمده دنياى اسلام با ساختن خانقاه ها، بازار خانقاه سازى و درويش بازى و تن پرورى و گوشه گيرى و كلاشى و رياكارى ، رونق زيادى يافته بود.
در اغلب نقاط دنياى اسلام به خصوص در قلمرو حكومت مغول از شرق ايران گرفته تا عراق و شام ، حتى روم (تركيه كنونى ) همه جا، امرا و شاهان ستمگر براى مراشد صوفيه خانقاه ها ساخته بودند، و به جاى تمرين رزم و دلاورى و آماده ساختن مردم براى دفاع از آب و خاك و دين و شرف و ناموس ، گروهى به نام صوفيه و دراويش در آنجا سرگرم بزم و شعرخوانى و سماع و رقص بودند و اينها را نشانه تصفيه باطن و خودسازى مى دانستند، چنانكه از آن زمانها تا كنون هم در گوشه و كنار بازمانده آنها در خانقاه ها كه ديگر جنبه سياسى و دهن كجى به مسجد هم پيدا كرده است ، ديده مى شود...
بارى مولوى در (مثنوى ) نقل مى كند كه :
صوفئى در خانقاه از ره رسيد
مركب خود برد و در آخور كشيد
مرد صوفى غريبى وارد شهرى شد، و يكراست به خانقاه رفت ، و مركب سوارى خود را برد و به خادم خانقاه سپرد كه آنرا در (آخور) نگاه دارد و فردا صبح در مقابل انعامى به وى تحويل دهد.
ولى صوفيان گرسنه خانقاه كه متوجه موضوع و سادگى صوفى ساده دل شدند، بدون اطلاع او رفتند خر او را فروختند، و از پول آن سور و سات آن شب را فراهم ساختند.
ار سر تقصير آن صوفى رمه
خر فروشى در گرفتند آن همه
هم در آن دم آن خرك بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه
كامشان لوت و سماعت و وله
در اثناى آماده ساختن سور و لوت كه از پول فروش خر فراهم شده بود، صوفيان براى اينكه صاحب خر متوجه نشود، او را دوره كردند:
وآن مسافر نيز از راه دراز
خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
صوفيانش يك بيك بنواختند
نزد خدمتهاش خوش مى باختند
آن يكى پايش همى ماليد و دست
وآن يكى پرسيد از جاى نشست
و آن يكى افشاند گرد از رخت او
وان يكى بوسيد دستش را و رو
صاحب خر هم كه آن همه مهر و محبت و نرمش و نوازش را از اصحاب خانقاه ديد، ذوق زده شد و سخت به شوق آمد، و خود را مانند آنها آماده خوشگذرانى شبانه كرد و گفت :
چون مى ديد ميلانشان به وى
گر طرب امشب نخواهم كرد كى
همين كه سور و سات آماده شد، صوفيان همچون گرسنگان سال قحط هجوم آوردند و خان طعام را در ميان گرفتند و به خوردن و نوشيدن مشغول شدند. به دنبال آن نعره هاى مستانه سر دادند، و غوغائى به پا كردند، و به رقص و دست افشانى و پاى كوبى پرداختند.
لوت خوردند و سماع آغاز كرد
خانقه تا سقف شد پر دود گرد
دود مطبخ گرد آن پا كوفتن
زاشتياق و وجد و جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم مى كوفتند
گه به سجده صفه را مى روفتند
مطرب هم ساز و تنبك خاص سماع و رقص صوفيان خانقاه را به صدا در آورد(40) و با آهنگ ساز و ضرب گران خود (خر برفت و خر برفت و خر برفت ) آغاز كرد:
چون سماع آمد ز اول تا كران
مطرب آغازيد يك ضربه گران
خر برفت و خر برفت آغاز كرد
زين حرارت جمله را انباز كرد
زين حرارت پاى كوبان تا سحر
كف زنان خر رفت خر رفت اى پسر
رقص صوفيانه با آن كلاه پوستى بلند و دامن گشاد و دراز ميان باريك در حالى كه صوفيان با ساز و ضرب مطرب جمله (خر برفت و خر برفت و خر برفت ) را دم گرفته بودند، چنان فضائى از شور و شوق و عشق و شادى پديد آورده بود كه صوفى صاحب خر هم به تقليد از آنها برخاست و با آنان به رقص و دست افشانى و پايكوبى پرداخت . و او هم تكرار مى كرد كه : (خر برفت و خر برفت و خر برفت .)!!
از ره تقليد آن صوفى همين
خر برفت آغاز كرد اندر حنين
سرانجام پس از صرف آن سور و سات مفت و فراوان ، و آن رقص و سماع و ساز و ضرب كه از سر شب تا سحر ادامه داشت ، چون روز فرا رسيد هر كس به دنبال كار خود رفت ، و فقط صوفى صاحب خر در خانقاه ماند.
چو گذشت آن نوش و جوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالى شد و صوفى بماند
گرد از رخت آن مسافر مى فشاند
صوفى صاحب خر نيز آماده رفتن شد. رخت و اثاث خود را از حجره بيرون آورد تا بگذارد روى خر و سوار بشود و زودتر حركت كند تا از همرهان و مسافران عقب بماند.
رخت از حجره برون آورد او
تا به خر بندد و آن همراه جو
تا رسد در همرهان او مى شتافت
رفت در آخور خر خود را نيافت !
گفت آن خادم به آبش برده است
زآنكه خر دوش آب كمتر خورده است
صوفى تازه وارد خر را در آخور نديد و پنداشت كه خادم خانقاه آن را برده است آب بدهد. از اين رو صبر كرد تا خادم بيايد.
خادم آمد گفت صوفى خر كجاست ؟
گفت خادم ريش بين جنگى بخاست
و چون خادم از بودن خر اظهار بى اطلاعى كرد، صوفى صاحب خر،
گفت خر را من به تو بسپرده ام
من تو را بر خر موكل كرده ام
بحث با توجيه كن حجت ميار
آنچه من بسپردمت واپس سپار
از تو خواهم آنچه آوردم به تو
بازده آنچه كه بسپردم به تو
گفت پيغمبر كه دستت آنچه برد
بايدش در عاقبت واپس سپرد
ورنه اى از سركشى راضى به اين
نك من و تو خانه قاضى دين
چون خادم ديد كه صاحب خر مى خواهد او را به شكايت نزد قاضى ببرد، حقيقت را بازگو كرد كه ديشب چه بر سر خر آمده است !
گفت من مغلوب بودم ، صوفيان
حمله آوردند و بودم بيم جان
تو جگر بندى ميان گر بكان
اندر اندازى و جوئى زان نشان
در ميان صد گرسنه گرده اى
پيش صد سگ گربه پژمرده اى
صاحب خر گفت ، گيرم كه چنين بوده و تو مغلوب صوفيان شدى و آنها حمله آوردند و خر را بردند و فروختند، ولى چرا همان موقع مرا باخبر نكردى ؟
گفت گيرم كز تو ظلما بستدند
قاصد جان من مسكينى شدند
تو نيائى و نگوئى مر مرا
كه خرت را مى برند اى بى نوا
تا خر از هر كه برد من واخرم
ورنه توزيعى كنند ايشان زرم
صد تدارك بود چون حاضر بدند
اين زمان هر يك به اقليمى شدند
من كرا گيرم كرا قاضى برم
اين قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نيائى و نگوئى اى غريب
پيش آمد اين چنين ظلمى مهيب ؟
صاحب خر گفت اگر همان موقع ماجرا را به من مى گفتى ، اقلا يا پول خر را به صوفيان مى دادم كه صرف سور و سات خود كنند و خرم را نفروشند، يا آنچه زر داشتم مى گذاشتم آنها ميان خود توزيع كنند و دست از سر خرم بردارند، ولى حالا كه همه رفته اند من چه كسى را بگيرم و از وى نزد قاضى شكايت كنم ؟!
خادم گفت ، والله من چند بار آمدم كه به تو بگويم صوفيان خرت را به زور از من گرفتند و بردند و فروختند و اين سور و سات هم از پول آن است ، ولى هر بار ديدم تو چنان سرگرم رقص و سماع هستى كه گوشت بدهكار حرف من نيست ، و حتى بيش از ديگران شادى مى كردى و مى گفتى : (خر برفت و خر برفت و خر برفت ) از اين رو فكر كردم كه از ماجرا اطلاع دارى !
گفت والله آمدم من بارها
تا تو را واقف كنم زين كارها
تو همى گفتى كه خر رفت اى پسر
از همه گويندگان با ذوق تر!
باز مى گفتم كه او خود واقفست
زين قضا راضى است مردى عارفست
صاحب خر كه اين را از خادم شنيد، متوجه شد كه سماع و رقص و خر دزدى صوفيان چنان رندانه و ماهرانه انجام گرفته بود كه او را از خود بى خود و هوش از سرش ربوده بود، تا جائى كه خود او هم ناخودآگاه و از روى تقليد كوركورانه با ساز و ضرب آنها مى رقصيده و مى گفته است : (خر برفت و خر برفت .) بدون اينكه بداند چه بلائى بر سرش آمده است !
گفت آن را جمله مى گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقليدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد
خاصه تقليد چنين بى حاصلان
كابرو را ريختند از بهر نان (41)


پرهيزكار 

(يكى از داستانهاى شگفت انگيز و آموزنده ، داستانى است كه از امير بدرالدين ابوالمحاسن يوسف مهماندار معرفت به (مهماندار عرب ) نقل شده است . بدر الدين مهماندار گفت است : امير محمد شجاع الدين شيرازى كه در زمان (ملك كامل ) والى قاهر بود، در سال 630 هجرى حكايت مى كرد، و مى گفت : شبى در (صعيد مصر) وارد خانه مرد بزرگوارى شديم ، و او پذيرائى شايانى از ما به عمل آورد.
در آن شب ديديم فرزندان وى كه به عكس خود او همه سفيد پوست و خوش سيما بودند آمدند و پهلوى او نشستند. ما پرسيديم اينها فرزندان خودت هستند؟ گفت : آرى . سپس گفت : گويا شما تعجب مى كنيد كه چگونه آنها اولاد من مى باشند؟ زيرا مى بينيد آنها سفيد پوست هستند و من سياه چرده ام ، گفتم : آرى اختلاف رنگ و شكل شما موجب تعجب ماست .
ميزبان علت آنرا توضيح داد و گفت : مادر اين بچه ها فرنگى است . من او را در زمان (ملك ناصر) پادشان سوريه كه مرد جوانى بودم به عقد همسرى خود در آوردم .
پرسيديم : چطور شد كه با اين زن مسيحى ازدواج نمودى ؟ گفت : داستان ما بسيار شگفت انگيز و شنيدنى است . گفتم : خواهش مى كنم ماجرا را براى ما نقل كن و آنرا به ما هديه نما.
ميزبان گفت : من در اينجا (كتان ) مى كاشتم . يكسال محصول خود را كه پانصد دينار خرج آن كرده بودم ، آماده ساخته و در معرض فروش قرار دادم ، ولى هنگام فروش بيش از پانصد دينار كه خرج آن كرده بودم ، خريدار پيدا نكرد.
ناگزير كتانها را به (قاهره ) حمل كردم ، در آنجا هم زائد بر آن مبلغ به فروش نرسيد. در قاهره شخصى به من گفت : محصول خود را به شام ببر كه بازار خوبى دارد. من نيز كالا را بر شام بردم ولى در آنجا هم چيزى بر قيمت آن افزوده نگشت .
سرانجام به شهر (عكا) رفتم و قسمتى را به طور نسيه فروختم ، آنگاه مغازه اى اجاره كردم و كالاى خود را در آن گذاشتم ، تا در فرصت مناسب تدريجا بقيه آنرا بفروشم .
در يكى از روزها در مغازه خود نشسته بودم كه ناگاه يك زن جوان فرنگى آمد و از جلو مغازه ام گذشت ، با يك نگاه مرا فريفته خود كرد. زنان فرنگى در عكا با روى باز در كوچه و بازار مى گردند. زن جوان براى خريد كتان به مغازه من آمد. ديدم زنى زيباست و رخسارى خيره كننده دارد، به طورى كه سخت مرا تحت تاءثير قرار داد.
من مقدارى كتان ارزانتر از قيمت معمولى كشيده به وى فروختم . چند روز بعد دوباره آمد و مقدارى ديگر خريد. اين با نيز بيش از دفعه اول با وى مسامحه نمودم . يك روز ديگر براى سومين بار آمد و من هم مانند آن دو نوبت با وى معامله كردم .
در اثناى اين آمد و رفت و داد و ستد، احساس كردم كه او را از صميم قلب دوست مى دارم . ناچار روزى به پيرزنى كه همراه او بود گفتم : من چشم به اين زن دوخته و دل به وى باخته ام و او را دوست مى دارم ، ممكن است وسيله ملاقات ما را فراهم كنى ؟ پيرزن رفت و راز دل مرا به او گفت ، سپس ‍ برگشت و آمادگى او را اعلام داشت و گفت : او هم مى گويد: از اين ملاقات و آشنائى ، هر سه نفر خشنود خواهيم شد!
به پيرزن گفتم : من قبلا هنگام معامله با وى نرمش نشان دادم و اكنون هم پنچاه دينار طلا به رايگان در اختيارش مى گذارم . پيرزن آن مبلغ را از من گرفت و گفت : ما امشب نزد تو خواهيم بود. من هم رفتم و آنچه برايم امكان داشت و شايسته بزم آنشب بود تهيه نمودم .
در موقع مقرر زن جوان و پيرزن آمدند و هر سه مجلس عيشى ترتيب داده و به خوشگذرانى پرداختيم . بعد از صرف شام كه پاسى از شب گذشت ناگهان در انديشه عميقى فرو رفتم ، با خود گفتم : از خدا شرم نمى كنى ؟ مرد مسلمان و گناه ؟! آنهم با زنى نصرانى ؟
سپس گفتم : خدايا گواه باش كه من مجلس عيش خود را بهم زده ، از اين زن و گناهى كه دامنم را آلوده مى سازد، دست مى كشم . آنگاه گرفتم و تا سپيده دم خوابيدم ! زن هم سحرگاه برخاست و در حاليكه آثار خشم از چهره اش آشكار بود بيرون رفت . منهم صبح به مغازه خود رفتم .
آن روز هم باز هر دو نفر آمدند و خشمگين از جلو مغازه ام گذشتند. آن روز زن زيبا بيش از پيش در نظرم جلوه كرد، به طورى كه با ديدن او دل از دست دادم و با خود گفتم : اى بدبخت ! تو هم آدمى ! چنين زن زيبائى را مفت از دست دادى ؟!
آنگاه برخاستم و خود را به پيرزن رساندم و گفتم : برگرد! ولى او سوگند ياد نمود و گفت : تا صد دينار ندهى بر نمى گردم ! گفتم : مى دهم بيا بگير؛ سپس رفتم و صد دينار شمردم و به وى دادم و بنا گذاشتم كه مجددا شب را با هم باشيم .
شب بعد زن زيباى دلفريب آمد و مجلس را آراستيم ، اما باز همان فكر شب نخست برايم پيدا شد! از ترس معصيت الهى خوددارى كردم و به او نزديك نشدم و همانجا كه نشسته بودم خوابيدم .
سحرگاه شب دوم نيز زن فرنگى كه سخت ناراحت و غضبناك بود برخاست و با حالت خشم و قهر بيرون رفت و من نيز طرف صبح به سر كار خود رفتم .
فرداى آنشب نيز آمد و از جلو مغازه من عبود كرد و مرا در حسرت و ناراحتى مخصوصى قرار داد.
ناچار او را صدا زدم ، ولى او گفت : به عيساى مسيح قسم بر نمى گردم ، مگر اينكه پانصد دينار به من تسليم كنى ! از اين پيشنهاد به وحشت افتادم ، اما چون فوق العاده به وى دل بسته بودم ، قصد كردم تمام پول كتان را در راه وصال او خرج كنم !
در اين انديشه بودم كه ناگهان جارچى نصارا جار زد و گفت : اى مسلمانان ! مدت متاركه جنگ كه ميان ما و شما بود به سر آمد از امروز تا جمعه آينده شما مهلت داريد كه به كار خود رسيدگى نموده و در موعد مقرر از (عكا) خارج شويد.
در آن موقع زن زيبا ميان جمعيت ناپديد شد. من هم سعى كردم كتانهاى باقى مانده را به هر قيمت كه خريدند بفروشم و با پول آن كالاى مرغوبى خريده و هر چه زودتر از عكا خارج شوم ، ولى باز از فكر آن زن غافل نبودم و همچنان او را دوست مى داشتم .
سپس به دمشق رفتم و كالائى كه از عكا آورده بودم به بهترين قيمت فروختم و سود سرشارى بردم و از پول آن شروع به خريد و فروش كنيز نمودم ، تا مگر از آن راه ياد آن زن از خاطرم برود.
سه سال بدين منوال گذشت تا اينكه (ملك ناصر) در كشاكش جنگهاى صليبى پادشاه نصارا را شكست داد و شهرهاى ساحلى و از جمله (عكا) را فتح كرد.
روزى گماشتگان (ملك ناصر) كنيزى براى شاه از من خواستند. من هم كنيز زيبائى براى او بردم و او هم به صد دينار خريد. نود دينار آن را به من دادند و ده دينارش باقى ماند. آن روز بيش از آن مبلغ در خزينه نيافتند. زيرا (ملك ناصر) تمام موجودى خزينه را صرف لشكركشى و سربازان خود نموده بود.
وقتى غنائم جنگ را براى او آوردند، به وى گفتند فلانى ده دينار طلب دارد. ملك ناصر هم گفت او را ببريد به خيمه اى كه اسراى فرنگى و كنيزان در آن هستند و آزادش بگذاريد تا يكى از آنها را در مقابل طلب خود ببرد.
به دستور سلطان مرا به خيمه اسيران بردند. با كمال تعجب همان زن جوان فرنگى را در ميان اسيران ديدم كه او نيز اسير شده بود! به گماشتگان شاه گفتم : من اين زن را مى خواهم و آنها هم او را به من سپردند و به اتفاق به خيمه خود آمديم .
آنگاه به وى گفتم : مرا مى شناسى ؟ گفت : نه ! گفتم : من همان بازرگان و دوست تو هستم كه در (عكا) كتان از من خريدى و آن ماجرا ميان ما واقع شد. تو آن پولها را از من گرفتى و در آخر گفتى تا پانصد دينار ندهى نخواهم آمد، ولى امروز من تو را به ده دينار خريده ام و اينك در اختيار من هستى !!
وقتى زن مرا شناخت و سابقه خود را با من به ياد آورد، از اين تصادف عجيب خيلى تعجب كرد و گفت : نزديك بيا تا با تو دست داده و گواهى به يگانگى خداوند و رسالت محمد پيغمبر شما بدهم و مسلمان شوم ! او مسلمان شد و باتفاق نزد (ابن شداد) قاضى رفتيم و من سرگذشت خود را براى او نقل كردم و موجب تعجب فراوان او نيز شد. ابن شداد زن را براى من عقد بست و همان شب عروسى كرديم و چيزى نگذشت كه از من باردار شد!
بعد از آنكه لشكر كوچ كردند و به دمشق آمديم ، به دستور (ملك ناصر) اسيران را جمع آورى كردند. زيرا پادشاه نصارا با مسلمين صلح نموده بود و اسيران را بر مى گردانيدند. تنها زن من باقى مانده بود. ملك ناصر او را از من خواست ، من نيز همراه وى نزد (ملك ناصر) رفتم و گفتم اين زن مسلمان شده و فعلا از من حامله است !
(ملك ناصر) چون اين را شنيد در حضور نمايند پادشاه نصارا زن را مخاطب ساخت و گفت : مى خواهى به شهر خود برگردى يا نزد شوهرت بمانى ؟ ما تو را آزاد كرده ايم و مانعى براى مراجعت تو نيست .
زن گفت : اى پادشاه ! من مسلمان شده ام و اينك از اين مرد باردارم و اصولا ميل ندارم به شهر و ديار خود برگردم . من جز به آئين اسلام و شوهر مسلمانم به چيزى نظر ندارم .
نماينده نصارا از او پرسيد: تو شوهر مسيحى سابقت را بيشتر دوست مى دارى يا اين مرد مسلمان را؟ زن همان جواب را داد و گفت با شوهر مسلمانم وفادار مى مانم و اسلام را دين خود مى دانم و هرگز از اين هدف دست بر نمى دارم !
در اين موقع نماينده نصارا بقيه اسيران فرنگى را مخاطب ساخت و گفت : سخن اين زن را بشنويد و به موقع گواهى دهيد كه او حاضر به مراجعت نگرديد. آنگاه به من گفت : دست زنت را بگير و برو!
چند روز بعد مرا خواست و گفت : چون مادر اين زن از مراجعت دخترش ‍ ماءيوس شده ، اين بقچه لباس را براى او فرستاده و گفته است اين را به دخترم كه اسير شده تحويل دهيد. من هم بقچه را گرفته به خانه آوردم و در حضور زنم آنرا گشودم . ديدم همان لباسى است كه چند سال پيش او را در آن لباس ديده بودم !
جالبتر اين كه دو كيسه پول در بقچه بود، همين كه آن را باز كرديم ، با نهايت شگفتى ديديم در يك كيسه پنچاه دينار و در كيسه ديگر صد دينار طلا است كه من در آن ايام براى رسيدن به وصال او به وى داده بودم ؛ و از آن موقع تا آن روز دست نخورده و همچنان باقى مانده بود!!!اين بچه ها نتيجه زندگى چندين ساله ما است ، و اين غذا را نيز همان زن براى شما پخته است ؟(42)


عالم و عابد 

فقيهى پدر را گفت هيچ ازين سخنان رنگين دلاويز متكلمان در من اثر نمى كند، به حكم آنكه نمى بينم مرايشان را فعلى موافق گفتار.
ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غله اندوزند
عالمى را كه گفت باشد و بس
هر چه گويد نگيرد اندركس
عالم آنكس بود كه كه بد نكند
نه بگويد بخلق و خود نكند
اتاءمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم (43)
عالم كه كامرانى و تن پرورى كند
او خويشتن گمست كرا رهبرى كند
گفت عالم بگوش جان بشنو
ور نماند به گفتنش كردار
باطلست آنچه مدعى گويد
خفته را خفته كى كند بيدار
مرد بايد كه گيرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر ديوار
صاحبدلى بمدرسه آمد ز خانقاه
بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عابد و عالم چه فرق بود
تا اختيار كردى از آن اين فرق را
گفت آن گليم خويش بدر ميبرد ز موج
وين سعى مى كند كه بگيرد غريق را(44)


حقيقت و مجاز 

خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى سر آمد غزلسرايان ايران است ، و با اينكه استاد غزل سعدى است ، اما غزليات حافظ گذشته از روانى و شيوائى داراى معانى بديع و بسيار بلند است ، چندانكه به گفته (جامى ) نامى ترين شاعرى كه بعد از او آمده است (وى را لسان الغيب لقب كرده اند).
(حافظ) بنابر مشهور حافظ قرآن مجيد بوده و به همان جهت (حافظ) را تخلص خود قرار داده است (45). حتى قرآن را با چهارده روايت هفت قارى مشهور، و هفت راوى آنها، روايت مى كرده است ، چنانكه خود گويد:
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانى با چارده روايت
و مدعى است كه : هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم ، و صريح تر هم گفته است :
نديدم بهتر از شعر تو حافظ
به قرآنى كه اندر سينه دارى
و نيز
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
لطائف حكمى با نكات قرآنى
حافظ در زندگى پر ماجراى زمان خود دوران گوناگونى را پشت سر نهاده است . به طورى كه از مورد كه از موارد مختلف غزليات او ديده مى شود، وى در اوائل جوانى چنانكه اتفاق افتد و دانى ، دنبال انسان كامل مى گشته كه او را به مقام عالى نائل گرداند، و چون در آن روزگار بازار خرقه و خانقاه و دعوى كشف و كرامات مشايخ صوفيه رواج داشته ، او هم نخست دست ارادات به شيخ خانقاه و پير طريقت يا پير مغان و مراشد و اقطاب صوفيه داده و با طنز به ديگران مى گفت :
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون
كجا بكوى حقيقت گذر توانى كرد
و حتى مانند اكثر راهيان اين راه باطل باورش شده بود كه از راه سير و سلوك خاص صوفيان و دربانى ميكده وحدت ، چيزها بو او كشف شده است :
تا بگويم كه چه كشفم شد از اين سير و سلوك
بر در ميكده با بربط و پيمانه روم
و با افتخار و طنز به شيخ شهر مى گفت :
غلام پير مغانم ز من مرنج اى شيخ
چرا كه وعده تو كردى و او بجا آورد
و انتظار داشته (نعمت الله ولى ) مرشد معروف صوفيه كه در يكى از ابيات خود گفته بود: (ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم )، گوشه چشمى هم به جانب او كند:
آنان كه خاك راه به نظر كيميا كنند
آيا شود كه گوشه چشمى بما كنند
و به طور خلاصه چنان فريفته دعوى هاى باطله صوفيه و شايعه كشف و شهود و كرامات سران آنها بوده كه تصور مى كرد عيساى مسيح كار مهمى نكرده كه مرده زنده مى نموده است ، بلكه وقتى انسان در راه طلب دست به دامن مرشد زد و در سير و سلوك به تكامل رسيد، فيض روح القدس به او مى رسد، و او هم كار عيسى خواهد كرد!
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى كرد
ولى هر چه بيشتر دل به خرقه و خانقاه داد و همنشين خراباتيان گشت و چشم به كشف و كرامات مشايخ و اقطاب صوفيان دوخت ، كوچكترين اثرى نديد.
از آنجا كه او اهل دوز و كلك و ريا و سالوس نبود سرانجام به خود آمد و ديد كه رندان قدحنوش و وادى تصوف و لاقيدى بالطائف الحيل به نان و نوائى رسيدند، و نزد عام و خاص و شاه و گدا اسم و رسمى پيدا كردند، ولى تنها اوست كه از اين رهگذر جز بدنامى ، چيزى نيافت :
صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولى
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
در آخر كه پس از آن همه دم زدن از پير مغان و خرقه و خانقاه و ادعاهاى واهى صوفيه ، حوصله اش به سر آمد، بى محابا گفت :
آتش و زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بيندازد و برو
نقد صوفى نه مه صافى بيغش باشد
اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفى ما كه ز ورد سحرى مست شدى
شامگاهش نگران باش كه سر خوش ‍ باشد
خوش بو گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روى شود هر كه در او غش ‍ باشد
صوفى شهر بين كه چون لقمه شبهه مى خورد
پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف
حافظ مى ديد مدعيان تصوف و ظاهر سازان عوام فريب با همه ادعائى كه دارند، جز مشتى ثناگويان شاهان و ارباب زور و زر بيستند و اندوخته بود و با جذبه و شوقى كه داشت مى ترسيد با يك نگاه و برخورد جادوئى به يغما برود، با تاءثر مى گفت :
علم و فضلى كه به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
و عقيده داشت :
كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
و چنان از آن اميدها و آرزوها زده شد كه مى گفت :
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلى همى گناهت بس
و از اينكه مردم سفله و نادان گوهر ناشناس فقط با چشم سر به ظواهر مى نگرند، با اندوه فراوان ناله سر مى داد كه :
آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر مى كنند
آنهم در عصر و زمانى كه :
صحبدم از عرش مى آمد خروشى عقل گفت
قدسيان گوئى كه شعر حافظ از بر مى كنند
حافظ از رفتن به ميكده و حتى دربانى ميكده و دست ارادت به پير مغان دادن و آن همه رؤ ياهاى شيرين ، و نيل به كمالات معنوى و آموختن اسم اعظم ، و دهن كجى به واعظ و مفتى و شيخ شهر، طرفى نيست ، به تنهائى و خودسازى خو گرفت و از اين راه عالمى يافت ، و با خو مى گفت :
مرا كه منظر حور است منزل و ماءوى
چرا به كوى خراباتيان بود وطنم
و حتى در صدد برآمد كه ساير گمراهان بيابان طلب و راهيان وادى نامعلوم مقصود و عالم واهى شهود را از آنچه خود ديده و آموخته و كشف كرده بود، آگاه سازد:
تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاد است
حافظ آزاده به دور از ريا و سالوس مى ديد كه بر اثر همين آزادى و رك و راست زيستن و سخن گفتن ، همه با او بد شده اند و شاه شجاع مظفرى كه اشعار نغز حافظ را كه (همه بيت الغزل معرفت است ) به هيچ مى گرفت ، بلكه ، چند بار قصد جان او كرد و ماءمورين به خانه اش ريختند و به بازرسى پرداختند، ولى همين شاه شجاع كه خود شاعرى توانا و اهل دخل و ربط هم بود، از دور فريفته عماد فقيه كرمانى مرشد رياكار معروف شده بود، كه از وى كراماتى نقل مى كردند!
شاه شجاع شبانه در سفر كرمان به خانقاه عماد فقيه وارد شد و ديد كه نماز مى گزارد و گربه او هم عابدانه در كنار وى به عبادت مشغول است ! چون شنيده بود كه عماد فقيه گربه اى تربيت نموده كه چون به نماز مى ايستاد گربه او هم به وى اقتدا مى كرد، و حركات و سكنات او را مرعى مى داشت ! و شاه شجاع و بسيارى از مردم اين را از كرامات او مى دانستند. در صورتى كه عماد فقيه مدتها زحمت كشيده بود تا گربه خاص خود را چنان تربيت كند كه چشم و دل ظاهر بينان را بيشتر به خود معطوف دارد!
آرى حافظ كه مى ديد كار صوفيان به جائى رسيده است كه درويشى به خانه دوستش رفت و تخم مرغى در غياب صاحب خانه برداشت و دزدانه و رندانه در كلاه خود گذاشت ، و آماده رفتن شد، غافل از آنكه صاحب خانه از لاى در و بخت بد، ناظر وى بوده است ، چون صوفى خواست خدا حافظى كند، صاحب خانه دست گذاشت به روى كلاه او و فشارى داد و گفت : درويش ! چه كلاه خوبى دارى ؟ فشار دادن همان و شكستن تخم مرغ (بيضه ) همان و جارى شدن سفيده و زرده تخم مرغ از دو طرف شقيقه هاى صوفى همان ، و چه رسوائى و حقه بازى ! و در عين حال همه صوفى و درويش و اهل دل و مورد نظر امرا و حكام و عوام كالانعام هستند! به خود مى گفت : راستى چه دوره و زمانى است ؟ اين است مسلمانى ، و صوفى صافى ، و تربيت عالى پير مغان و سالها صرف عمر در ميكده وحدت و نوشيدن شراب روحانى ؟!
از اين رو با طعنه خطاب به اين و آن مى گفت :
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مى گفت
بدر ميكده اى بادف و نى ترسائى
گر مسلمانى از اينست كه حافظ دارد
واى اگر از پس امروز بود فردائى
پس چه بهتر كه مسئله را با كنايه كه بليغ ‌تر از تصريح است بازگو كرد تا در تاريخ بماند و اگر امروز تاءثير نبخشد، در سير زمانه كه نفوس مستعدى پديد مى آيند، مؤ ثر افتد، و آن داستان و پند اينست :
صوفى نهاد دام و در حقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
ساقى بيا كه شاهد رعناى صوفيان
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز كرد
اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت
وآهنگ بازگشت به راه حجاز كرد
اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم
زانچ آستين كوته و دست دراز كرد
صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت
عشقش به روى دل در معنى فراز كرد
اى كبك خوش خرام كه چنين مى روى به ناز
غره مشو كه گربه عابد نماز كرد
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل
ما را خدا ز زهد و ريا بى نياز كرد


نابيناى روشندل  

عبدالرحمن جامى ، شاعر و عارف و دانشمند نامى خراسان در اواسط سده نهم هجرى و در گذشته سال 898 ه - در ميان تاءليفات خود كتابى دارد به نام (بهارستان ) كه آنرا در هشت روضه به سبك گلستان سعدى براى فرزندش ضياءالدين يوسف كه بعدها از دانشمندان به شمار آمد، نوشته است .
(بهارستان جامى ) نيز مانند (گلستان سعدى ) كه هشت باب است ، هشت روضه مى باشد، و هر دو سرشار از مدح و ثناى درويشان و سر و سر ايشان و كشف و كرامات مشايخ صوفيه و گاهى مطالبى منافى با اخلاق اسلامى به خصوص تربيت صحيح مكتب شيعه اماميه ، يعنى مذهب اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام است .
در عين حال هر دو داراى جنبه هاى ادبى و اخلاقى به سبك صوفيه و عباراتى نمكين و تعبيراتى پندآميز و نثر و نظمى از بر كردنى است .
با اين تفاوت كه محتوا و نثر و نظم آن مانند خود جامى نسبت به سعدى است ! ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا؟!
در اوائل جوانى كه بهارستان جامى به دستم رسيد و به مطالعه آن پرداختم ،
در ميان داستانها و پند و اندرزهاى آن ، داستانى آموزنده نظرم را جلب كرد، و آن اينست كه جامى در (روضه ششم بهارستان ) آورده است : (نابينائى در شب تاريك چراغى در دست ، و سبوئى بر دوش در راهى مى رفت . فضولى به وى رسيد و گفت : اى (نادان ! روز و شب پيش تو يكسانست ، و روشنى و تاريكى در چشم تو برابر، اين چراغ را فائده چيست ؟
نابينا بخنديد و گفت : اين چراغ نه از بهر خود است ، از براى چون تو كوردلان بى خرد است ، تا به من پهلو نزنند و سبوى مرا نشكنند.


قطعه  



حال نادان را به از دانا نمى داند كسى
گرچه دردانش فزون از بوعلى سينا بود
طعن نابينا مزن اى دم ز بينائى زده
زانكه نابينا به كار خويشتن بينا بود(46)
همان موقع كه هنوزم سبزه بر رخسارم نروئيده بود، داستان را به طرزى ديگر به نظم در آوردم ، و خود را در اين پند شريك جامى قرار دادم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!
يكى كور را ديد كوران دلى
شبانگه كزو در شگفت آمدى
ورا ديد در دست بودش سبو
چراغى دگردست گفتش عمو
شب و روز در نزد كوران يكيست
در اين شب نگوئى چراغت ز چيست
بگفتا چراغم بود بهر آن
كه بيند مرا چون تو از مردمان
مبادا در اين شب به من برخوريد
سبوى مرا در همش بكشنيد
دوانى تو پند خردمند كور
فراموش منماى تا پاى گور.


عالم نماى شياد 

عبدالرحمن جامى شاعر و عارف مشهور را همه مى شناسند. وى از دانشمندان بنام ايران در نيمه دوم قرن هشتم هجرى است و در علوم اسلامى و فنون شعرى توانا بود.
آثار فكرى و قلمى او به فارسى و عربى و نظم و نثر بسيار پرارزش و نشانه مهارت و استادى جامى در ادبيات فارسى و عربى و تسلط وى بر تفسير و حديث و صرف و نحو منطق و معانى و بيان و كلام و غيره است .
او مورد احترام و تكريم علما و فقها و حكما و ادباى عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزيران تيمورى محتشم مى زيست .
جامى پس از طى مراحل علمى و فراغت از تحصيل فضل و كمال نخست به موطن خويش تربت جام واقع در خراسان بازگشت و به رتق و فتق امور دينى مردم مبادرت ورزيد.
ولى عيب كار در اين بود كه اولا (جامى ) اندامى لاغر و قامتى كوتاه داشت ثانيا در ميان عوام آنهم هموطنان خود قرار گرفته بود كه معمولا روى حب و بغض هاى محلى ، نظر مساعدى نسبت به خودى نشان نمى دهند.
در آن اوقات كه جامى در (تربت جام ) به سر مى برد و به موعظه خلق و اقامه جمعه و جماعت مشغول بود، عالم نماى شيادى كه فردى تنومند و قيافه اى حق بجانب داشت در حاليكه تحت الحنك انداخته و عمامه و ردائى بقاعده پوشيده بود از عراق به (جام ) آمد، و از همان لحظه ورود توجه دهاتى ها را به خود جلب كرد.
با ورود او كه يك فرد ناشناس بود و ظاهرى آراسته و اندامى درشت و عمامه اى بزرگ و ريشى بلند داشت . رفته رفته از احترام و موقعيت ملا عبدالرحمن جامى كاسته شد و به وقر و وجهه عالم عراقى افزوده گرديد.
مردم با سلام و صلوات ، عالم تازه وارد را به مسجد جامع بردند و با صفوف بسته پشت سرش نماز گزاردند.
رواج كار او موجب شد كه جامى از رونق بيفتد تا جائيكه ديگر كسى به نماز او حاضر نمى شد.
حق ناشناسى مردم و عوام بازى آنها، كارد را به استخوان جامى رسانيد، چندانكه ناچار شد براى متوجه ساختن همشهريانش دست به اقدام بزند.
جامى پس از يك برخورد با عالم عراقى به خوبى پى برد كه وى فاقد سواد است ، و از علم و دانش و شروط لازم يك فرد روحانى و عالم درس ‍ خوانده بكلى عارى است . در حقيقت يكفرد عالم نماست . و شيادى بيش ‍ نيست كه لباس روحانيت را وسيله كسب معاش قرار داده است .
جامى به هر كس رسيد صريحا گفت كه اين مرد عراقى يك فرد جاهل و بى سواد است و شايسته نيست كه مسلمانان پشت سر چنين مرد نادانى نماز بگذارند.
دهاتى ها كه سخنان جامى را حمل بر حسادت و حس رقابت مى كردند و حاضر نبودند از وى بپذيرند، گفتند براى روشن شده امر، خوب است كه هر دوى شما را در مسجد رودررو كنيم و با هم مباحثه نمائيد تا حقيقت بر همه آشكار گردد.
جامى به اتكاى علم و فضل خود و اطمينان به بى سوادى شياد تازه وارد، پيشنهاد اهل ده را نپذيرفت و آمادگى خود را اعلام داشت مشروط به اينكه طرف نيز قبول كند.
عالم عراقى هم كه طبق حدس ملا عبدالرحمن ، مردى بى سواد بود، قبولى خود را اعلام داشت . پس از تعيين وقت و اعلام عمومى ، اهالى ده در مسجد حضور يافتند.
مذاكره جامى و عالم عراقى با حضور ريش سفيدان محل و عموم مردم جام شروع شد.
جامى پرسيد تو از من مى پرسى يا من از تو سئوال كنم ؟ عالم عراقى گفت : من از تو سئوال مى كنم .
ولى قبل از هر چيز يك كلمه از تو مى پرسم اگر جواب دادى معلوم مى شود كه عالمى و درس خوانده اى ، وگرنه من وقت خود را بيهوده با تو تلف نمى كنم .
جامى روى صفاى باطن و به اعتماد تحصيلات خود، و بى سوادى آن شياد گفت : هر چه مى خواهى بپرس !
عالم عراقى گفت : لااعلم يعنى چه ؟
جامى فى الفور و بدون توجه به حقه بازى عالم نماى شياد گفت : يعنى (نمى دانم ) عالم عراقى گفت : (پس اگر نمى دانى من با كسى كه نمى داند گفتگوئى ندارم )!! و از جا برخاست و رفت !
غريو شادى و همهمه از حاضران و دهاتى هاى ساده دل برخاست و به رقص و پايكوبى پرداختند، كه عالم عراقى بر ملا عبدالرحمن جامى غلبه كرد، و در سؤ ال اول او را گير انداخت ، و بهم گفتند ديديد كه جامى از پاسخ به مولانا فرو ماند و صريحا گفت : نمى دانم !
در اينجا (جامى ) پى برد كه شيخ عراقى با اين سؤ ال چه كلاه گشادى به سر او گذاشت و چگونه عوام الناس را بر او شورانيد. معلوم مى شود سالهاست كه اين كاره است ، و لابد تاكنون خيلى ها را مشت و مال كرده است .
ناگزير چند روزى در جام ماند سپس تصميم گرفت براى هميشه از آنجا كوچ كند و از ميان مردم بى سواد فرومايه بيرون برود.
هنگامى كه اهالى متوجه شدند ملا عبدالرحمن قصد مهاجرت دارد، عده اى براى بدرقه اش گرد آمدند. وقتى جامى به خارج شهر رسيد ايستاد و گفت :
همشهريها! من اين عالم محترم كه مردى شايسته است ظلم كردم و اعتراف مى كنم كه تقصير كارم .
اكنون از شما تقاضا دارم يكنفر را بفرستيد نزد ايشان كه ضمن حلالى خواستن براى من از وى بخواهد يك تار موى ريش خود را كنده و به من بدهد تا به آن تبرك بجويم . و در اين سفر نگهدار من باشد!
دهاتى ها خوشحال شدند و يكنفر را براى تاءمين اين منظور به ده فرستادند.
مرد دهاتى آمد و موضوع انفعال و شرمندگى (جامى ) را از آنچه در پشت سر وى گفته بود اظهار داشت و گفت اكنون از شما انتظار دارد يك تار موى محاسن مبارك خود را از ته بكنيد و به وى مرحمت فرمائيد، تا در اين مسافرت نگاهدار او باشد، و از بركت آن صدمه اى به وى نرسد! عالم نماى شياد كه انبانى پر باد بود، و متاعى جز عوام فريبى و ريش بلند و حقه بازى نداشت ، بر اثر نادانى و حماقت از پيشنهاد جامى حسن استقبال نمود و فى الحال يك تار موى ريش خود را كند و به آن عوام كالانعام داد، تا در حضور بقيه دهاتى ها به ملا عبدالرحمن جامى تسليم كند.
دهاتى هم آمد و موى ريش عالم عراقى را به (جامى ) تحويل داد. جامى آنرا گرفت و بوسيد و بر ديدگان نهاد، سپس در لاى كتاب دعايش ‍ گذاشت و روانه شد.
موضوع موى ريش حضرت آقا در دهكده منتشر گرديد، و همه جا زبان به زبان مى گشت .
مردم گفتند: وقتى ملا عبدالرحمن ، كه عالمى بزرگوار بود اينقدر براى اين عالم احترام قايل باشد، كه موى ريش او را حرز خود كند، تا از هر گونه صدمه و خطرى در امان بماند، چرا ما از اين سعادت بى نصيب بمانيم ؟!
به دنبال اين فكر، رجال ده به حضور آقا رسيدند و هر كدام تقاضاى يك تار مو نمودند كه آقا آنرا از ته كنده و به ايشان مرحمت كند!
آقاى احمق نيز براى جلب بيشتر عوام و به خيال اينكه با همين چند نفر كار خاتمه مى يابد، در چند نوبت چندين موى ريشش را كند و به آنها هديه داد.
ولى هر كدام مى گرفت به ديگرى مژده مى داد كه توفيق يافته موى آقا را بگيرد و ديگرى را بهوس مى انداخت .
سرانجام كار بجائى رسيد كه دهاتى ها دسته دسته به خانه آقا براى گرفتن مويش هجوم مى بردند و تا نمى گرفتند دست بردار نبودند، تا جائى كه صورت عالم نماى شياد بكلى از مو صاف و پيراسته شد. ناگزير عالم عراقى پس از چندى درنگ بيشتر را جايز ندانست و از آنجا كوچ كرد و براى هميشه از تربت جام رفت .(47)


next page

fehrest page

back page