next page

fehrest page

پيشگفتار  
به طورى كه در پيشگفتار جلد دوم خاطر نشان ساختيم ، داستان نويسى ، در يك قرن اخير نخست در ديار غرب و سپس در ممالك ديگر رونق به سزائى يافته تا جائى كه گذشته از كتابهاى مستقل كه در اين خصوص ‍ نوشته و مى نويسند، قسمتى از صفحات روزنامه ها و مجلات جهان را به خود اختصاص داده است .
نويسندگان اين گونه داستانها دو نوع هستند: گروهى مطلبى را كه ديده يا شنيده اند، يا در كتابى خوانده اند، با شرح و بسط و افزودن دانستنيهاى خود، به صورتى جذاب و دلپذير در مى آورند تا بدان وسيله توجه خوانندگان را جلب كرده ، و آنچه را مى خواهند در اذهان آنها تزريق نمايند.
گروه ديگر، مطلب بى اصل و اساسى را از پيش خود ابداع نموده ، و پيرامون آن قلمفرسائى مى كنند و با قدرت فكرى و قلمى خود، كاهى را كوهى نموده ، و از هيچ چيزها مى سازند!
ولى (داستانهاى ما) هيچكدام اينها نيست . داستانهاى ما يك سلسله وقايع مسلم تاريخى است كه در منابع معتبر و پر ارزش اسلامى آنهم از دير زمان و به وسيله دانشمندانى صادق و صميمى ثبت و ضبط شده است ، كه ما آنها را طى مطالعات ممتد خود، انتخاب و ترجمه نموده ، و اگر فارسى شيوا بوده عينا با افزودن عنوانى بر آن ، به همان گونه كه بوده در اين كتاب آورده ايم .
به طورى كه در پيشگفتار مفصل جلد يكم يادآور شده ايم ، برخى از اين داستانها از سال 1338 شمسى به بعد نگارش يافته و به عنوان (داستانهاى اسلامى ) جداگانه هم چندين بار چاپ و منتشر شده و مى شود، ولى در اينجا با حك و اصلاحى مختصر و تعدادى ديگر از (داستانهاى ما) و داستانهاى جديد، انتشار مى يابد.
در دو جلد گذشته (داستانهاى ما) جمعا 78 داستان ، از سرى داستانهاى سازنده و آموزنده كه از لابلاى تاريخ غنى و درخشان اسلام و منابع ادبى و اخلاقى اين مرز و بوم ، بيرون كشيده شده و ترجمه و تنظيم گرديده است ، از لحاظ خوانندگان محترم گذشت ، و اينك 42 داستان كوتاه و بلند ديگر در اين جلد كه جمعا 120 داستان است و مجموعه آن در سه جلد آمده است .
به يارى خداوند متعال اگر توفيق يافتيم جلد چهارم آنرا هم مى آوريم . و از اين راه جمعا 150 داستان مستند و متقن و فراگير را كه خود دستورالعمل خوبى براى تهذيب اخلاق مرد و زن و پير و جوان و پسر و دختر از خانواده هاى شريف ملت مسلمان ايران است ، در 4 جلد كم حجم كه مطلوب همگان واقع گردد، تقديم حضورشان مى كنيم .
در پيشگفتار مجلدات پيشين گفتيم كه هر چند نام اينها را داستان گذاشته ايم ، ولى غير از آن ديگران است . زيرا نه مانند بسيارى از داستانهاى ديگران ساختگى و مخلوق انديشه و هنر نويسندگان آنها است ، و نه هم منبع و ماءخذ اينها مانند آنهاست !
(داستانهاى ما) دائرة المعارف علمى و اخلاقى و دينى و مذهبى ، و در عين حال ادبى و تفريحى است ، و از اشخاص پارساى ديندار و دنيا ديده سرد و گرم چشيده و عارف به معارف اسلامى نقل شده است ، و از اين رو يكى از بهترين وسيله (تفريحات سالم ) هم مى باشد.
چه تفريحى از اين بهتر كه افراد با سواد (هر چند سواد جزئى ) اوقات بيكارى و فراغت خود را به جاى تماشاى فيلمهاى بى محتوا و مبتذل و گفتارهاى بى حاصل راديو و تلويزيون ، يا مطالعه آنچه باعث تلف شدن عمر و حرمان دوران بعدى زندگى است ، دروس ساده و تفريحى را به منظور تقويت جان و فكر خود كه نيرو و نشاط جسم آنها را نيز تضمين خواهد كرد، به طور جنبى در كنار كار روزمره خود قرار دهند، و از اين راه بر بينش و جهش فكرى و سلامتى جسم و جان خويش ‍ بيفزايند.
بنابراين ، اين داستانها حتى امثال داستان هزار و يكشب ، ترجمه فارسى كليله و دمنه ، شمسه و قهقهه ، وامق و عذرا، ليلى و مجنون و امير و حمزه و حسين كرده هم نيست . زيرا هر چند اينها نيز سرگرم كننده و تفريحى است ولى باز مانند داستانهاى غربيان كه بعدها به تقليد از ما پديد آمده از واقعيت و اصالت و جنبه هاى والاى دينى و مذهبى برخوردار نمى باشد.
با اين كه آن داستانها، و داستانهاى ديگران هر كدام در زمان نگارش و تدوين آنها، توسط نويسندگانى كار كشته و ورزيده به منصه ظهور رسيده ، و با همه مهارتى كه در پديد آوردن و نگارش آنها به كار رفته است ، باز در شمار افسانه ها و اساطير است ، و فرسنگها از واقعيت به دور مى باشد!
تلقين درس اهل نظر يك اشارت است
كردم اشارتى و مكرر نمى كنم
اميد است خوانندگان از هر جنس و صنفى كه هستند، مطالعه اين داستانهاى اخلاقى و علمى و دينى و تربيتى را غنيمت شمرده ، و مضامين آنها را براى بهزيستى خود، هميشه در مد نظر داشته باشند، كه منظور نويسنده نيز چيزى جز اين معنى نبوده و نيست . به اميد آينده اى بهتر براى عموم طالبان راه سعادت و نيكبختى .
تهران : على دوانى 25 دى ماه 1363 شمسى

شاهكار عيارى  

در اواخر قرن دوم هجرى ، در تمام شهرهاى ايران دسته هائى پديد آمدند، كه بعدا در تاريخ بنام (عياران ) خوانده شدند. اعضاى اين فرقه اغلب جزء طبقات پائين و متوسط مردم بودند. هر چند معرفت و كمالى نداشتند، اما روحيه همكارى و علاقمندى خاصى بين آنان وجود داشت كه به پيشرفت كارها كمك بسيار مى كرد. رشته اى كه اين معنى را بهم مى پيوست ، محبت و الفت و صداقت با همديگر بود.
اين افراد از طبقات (لوطى ) و (مشدى ) شهرها بودند و كم كم راهنمايان و سرپرستهائى پيدا كردند. جوانان و افراد ورزشكار هر شهر كه در ميدانها و مجامع به گوى زنى و بازى و دوندگى و ساير ورزشها خصوصا در ايام بيكارى زمستان مى پرداختند، با اين افراد آشنا مى شدند، و چون به اصول كار آنان ، كه راز نگاهدارى و فتوت و جوانمردى و راستى و پاكى بود، پى مى بردند، طبعا به شركت در مجامع آنان رغبت مى يافتند.
كم كم دامنه اين مجامع در شهرها توسعه يافت و چنان شد كه گاهگاه سردسته هاى آنان مورد اعتناى حكام و واليان شهرها قرار مى گرفتند. در سيستان كه عياران به چابكى و چالاكى معروف بودند، شهرت تمام يافتند و تشكيلات و مجامع پنهانى ترتيب دادند، و چون مى بايست مخارج جمعيت خود را نيز تاءمين كنند به راهدارى پرداختند. بدين معنى كه از كاروانها براى سالم رساندن آنان به مقصد، باج مى گرفتند و از اين طريق معاش خود را مى گذراندند، و البته اگر كاروانى باج راه نمى داد، چوب آنرا به نحو ديگر مى خورد! به همين جهت است كه گاهى (عياران ) را راهزنان هم ناميده اند.
در شهرهاى ديگر نيز مشكلات (عياران ) ريشه داشت و پيدايش آن بر اساس نارضائى عمومى و بيداد حكام بود. اينان از اين وضع استفاده كرده ، براى خود تشكيلاتى دادند. مركز اصلى آنان مركز خلافت يعنى (بغداد) بود، و از آنجا به ساير شهرها سرايت كرد... بناى كار عياران بر جوانمردى بود. در شهرها شبروى و شبگردى مى كردند، و از بامى به بامى از چنگ عسس ها و شرطه ها و ماءمورين دولتى ، مى گريختند و از برج و بارو بالا مى رفتند يا در زير پلها مى خوابيدند و از لقب ها مى گذشتند! بسيارى از اوقات تحمل اين خطرها و مصائب براى انجام كار مردم بى نوا و يا دفع ظلم از مظلوم بود.
يكى از مواد مرامنامه آنها اين بود: (در جوانمردى روا نيست كه قومى را در بلا رها كنيم و خود بيرون رويم ) اصول تربيتى آنان چنان بود كه چون در خود اراده و قدرت خلاقه به حد كمال يافته بودند، ناجوانمردى مى دانستند كه كار خلافى انجام دهند و گناه آنرا به گردن ديگرى بياندازند.
در شهر حلب ميان كاروانسرائى كه مال بسيارى در آن بود، چاهى عميق وجود داشت كه آب از آن مى كشيدند. در پهلوى كاروانسرا حمامى بود. يكى از عياران حلب از گلخن حمام نقبى به طرف كاروانسرا زد، و از روى آب آن چاه سر بدر كرد، و در دل شب كه كاروانسرا را بسته ، و قفل گران بر آن زده بودند، با دستيارى خود از چاه بالا آمد و حجره اى را كه مال بسيارى از نقد و جنس در آن بود خالى كرد و از قعر چاه بيرون برد.
صبح روز بعد از كاروانسرا غوغا برخاست و شورى در شهر افتاد كه مالى وافر، از فلان كاروانسرا برده اند. مردم شهر روى بدانجا نهادند، و داروغه و عسسان شهر جمع شدند و ملاحظه كردند كه در كاروانسرا مضبوط بوده ، و اين نقد و جنس هم از درون ناپديد شده است ، از اينرو همگى در تحير فروماندند!
در آخر راءى همه بر آن قرار گرفت كه اين عمل كار كاروانسرادار و فرزندان اوست . وى پير مردى امين و مستاءجر آن كاروانسرا بود. او را با فرزندانش گرفتند و بر در كاروانسرا تحت شكنجه قرار دادند. مردم انبوهى گرد آمده به تماشا پرداختند. هر چند پيرمرد و فرزندان گريه و زارى مى نمودند، كسى توجهى نمى كرد.
در اين هنگام آن (عيار) كه اين كار را كرده بود و با بعضى از دستياران خود در آن مجمع حاضر بود، با خود گفت : از جوانمردى به دور است كه اين گناه را من مرتكب شده باشم ، و ديگران عذاب بكشند!
آنگاه قدم پيش نهاد و به عسان بانگ زد كه : دست از اين بى گناه و فرزندانش برداريد كه آنها دخالتى در اين كار ندارند و اين كار از من صادر شده است !
عسسان دست از شكنجه پيرمرد و فرزندانش برداشتند، و به (عيار) نظر افكندند. ديدند جوانى است بلند بالا كه تاجى از پوست بره سياه بر سر دارد، و قبائى از پشم در بر و كمر را با كمربندى سخت بسته ، و خنجرى آبدار بر ميان زده و كفش نوى به پا كرده است .
عسسها روى به وى آوردند و گفتند: چون خود اقرار نمودى ، اكنون بگو اين مال را چه كردى !
گفت : در همين كاروانسرا و در ميان اين چاه پنهان است . طنابى بياوريد كه به كمر به بندم و بدرون چاه رفته و مالها را بالا دهم ، سپس خود برون بيايم و هر چه پادشاه در باره ام حكم كند قبول دارم .
همين كه حاضران اين سخن را از جوان (عيار) شنيدند، غريو شادى بر آوردند و او را بدان فتوت و جوانمردى آفرين گفتند. عسسان فى الحال طنابى آوردند و به او دادند. عيار برجست و سر طناب را محكم بر كمر بست ، آنگاه عسسان سر طناب را به دست گرفتند و جوان سرازير در چاه شد. وقتى به درون چاه رسيد طناب را از كمر باز كرد و از راه نقب از گلخن حمام سر بدر آورد و راه خود را گرفت و رفت !
عسسان مدتى بر سر چاه منتظر بودند تا مگر از وى خبرى شود، ولى هيچ اثرى و صدائى از آن چاه برنيامد. چون انتظار از حد گذشت ، كسى را بدرون چاه فرستادند تا از وى خبرى بگيرد. شخص مزبور از قعر چاه فرياد بر آورد كه در ته اين چاه نقبى است !
گفتند وارد نقب شو و ببين از كجا سر بيرون مى آورد. آن شخص هم رفت از گلخن سر بدر كرد و به نزد آنها آمد؛ و خبر داد كه اثرى از جوان نيافته است ! همه انگشت تحير به دندان گرفتند و گفتند: اين حريف عيار عجب نقشى باخت و غريب كارى ساخت كه هم خود رفت و هم مال را برد و هم بى گناهان را خلاص كرد!(1)


عيار پاكباز 

در زمانى كه آشفتگى دارالخلافه (بغداد) به نهايت رسيده بود و (عياران ) قدرتى يافته بودند، در حدود محله (باب الصغير) بغداد، حريقى به تحريك آنان روى داد كه قسمت عمده بازار سوخت و اموال بسيارى از ميان رفت .
اين كار رعبى سخت در دل مردم بغداد و دستگاه خلافت و اولياء امور انداخت . به طورى كه ناچار شدند دست و بال عياران را در كارها باز گذارند، و از آن روز كم كم كار عياران بدانجا كشيد كه در سپاه راه يافتند و به مقامات لشكرى رسيدند، و از بازارها و دروازه ها باج مى گرفتند.
در اين گيرودار، يك سپاهى فقير در ميان عياران بود به نام (زبد) كه پيش از اين قضايا در كنار پلى كه بعدا به (پل زبد) و به نام او خوانده شد، مسكن داشت ، و لخت و برهنه بود.
اما بعد از اين اوضاع در اثر تردستى هائى كه كرد ثروتى يافت ، و كارش ‍ بدانجا رسيد كه توانست كنيزكى را كه عاشق وى بود، به هزار دينار بخرد! وقتى خواست با كنيزك تماس بگيرد، كنيزك امتناع ورزيد.
عيار پرسيد: موجب اين بى مهرى چيست ؟ كنيزك گفت : از تو خوشم نمى آيد!
عيار پرسيد: علت اين خوش نيامدن چيست ؟
كنيزك گفت : من از همه سياه پوستان نفرت دارم !
عيار بدون آنكه خشمگين شود، دست از وى برداشت ، و سپس گفت : چه آرزوئى دارى ، و از من چه مى خواهى ؟
كنيزك گفت : از تو مى خواهم كه مرا به ديگرى بفروشى !
عيار گفت : بهتر از اين خواهم كرد!؟
سپس او را به نزد قاضى برد، و بدون هيچ قيد و شرطى آزادش كرد، و يكهزار دينار هم به او بخشيد!!
چون مردم اطلاع يافتند از اين بلند نظرى و بخشندگى عيار در عجب ماندند. اما خود (زبد) و عاشق ناكام از بغداد به شام رفت و در آنجا جان سپرد.(2)


بزرگداشت قرآن  

(مازنى ) سر آمد دانشمندان عصر خود در ادبيات عرب بود. نامش ‍ بكربن محمد و از مردم بصره بود و هم در آن شهر مى زيست . وى علوم ادبى خويش را از اصمعى و ابوعبيده و ابوزيد انصارى سه تن از ادبيان نامى عرب فرا گرفته بود.
(مبرد) دانشمند لغت دان
و اديب گرانقدر نامى هم شاگرد مخصوص او بود.
كتاب ما تلحن فيه العامة (لغاتى كه مردم به غلط آنرا استعمال مى كنند) كتاب عروض ، كتاب قافيه ، كتاب التصريف ، و كتاب الديباج از جمله آثار فكرى و قلمى (مازنى ) دانشمند بزرگ است .
مازنى در سال 249 هجرى در شهر خود بصره وفات يافت .
(مبرد) شاگردش نقل مى كند: روزى يك نفر يهودى آمد نزد مازنى و از وى خواست (الكتاب ) سيبويه را نزد او بخواند و در عوض تدريس آن صد دينار طلا به وى بدهد.
سيبويه (كه خود يك فرد ايرانى است ) پيشواى ادباى عرب بود. (الكتاب ) وى در علم نحو و زبان شناسى عربى ، قديمترين و مهمترين كتابى بود كه تا آن روز در اين خصوص نوشته شده بود.
(مازنى ) پيشنهاد آن مرد بيگانه را نپذيرفت و حاضر نشد (الكتاب ) سيبويه را براى وى درس بگويد.
من به وى گفتم : استاد! با اينكه من مى دانم در نهايت تنگدستى مى گذرانيد و سخت نيازمند هستيد چرا اين مبلغ را رد مى كنيد؟
(مازنى ) گفت : الكتاب سيبويه مشتمل بر سيصد و چند آيه قرآن كتاب خداوند عالم است . من اين جرئت و توانائى را در خود نمى بينم كه مردى بيگانه - يهودى - و دور از اسلام را آشنا به قرآن مسلمانان كنم تا وى بر آن تسلط يابد و روزى به زيان آن دست به كارى بزند. نه ! من چنين كارى نخواهم كرد و با همه فقر و پريشانى از اين منفعت زياد چشم مى پوشم .
در آن ايام شعرى در مجلس (الواثق بالله ) خليفه عباسى خوانده شد، دانشمندان و ادباى حاضر در مجلس پيرامون آن سخنها گفتند، ولى گفتگوى آنها به جائى نرسيد و خليفه دانش دوست را قانع نساخت .
شعر اين بود:
اءظلوم ان مصابكم رجلا
اهدى السلام تحية ظلم
يعنى : اى ستمگران اگر شما به مردى سلام كنيد به وى ستم نموده ايد!
گفتگوى در اين بود كه بعضى از ادباى مجلس (رجلا) را به نصيب مى خواندند كه اسم (ان ) باشد، وعده ديگر به عنوان خبر (ان ) آنرا مرفوع مى دانستند و (رجل ) مى خواندند.
كسى كه شعر را قرائت كرده بود، اصرار داشت كه (رجلا) منصوب است . و مى گفت : استادش (مازنى ) چنين به وى آموخته است و خود او هم به نصيب مى خواند.
خليفه دستور داد براى روشن شدن ، مطلب (مازنى ) را از بصره بياورند!
(مازنى ) خود مى گويد: هنگامى كه وارد بغداد شدم و به حضور خليفه بار يافتم اين سؤ ال و جواب بين ما واقع شد.
خليفه : از كدام قبيله عرب هستى ؟
مازنى : از قبيله بنى مازن .
خليفه : كدام بنى مازن ، مازن بنى تميم ، مازن قيس يا مازن ربيعه ؟
مازنى : از بنى مازن ربيعه هستم .
خليفه بالهجه مخصوص قبيله ام با من سخن گفت ، و سپس با لهجه قبيله ما پرسيد: باسمك ؟
يعنى : نامت چيست ؟ زيرا قبيله ما (م ) را تبديل به (ب ) مى كنند و به جاى (ماسمك ) مى گويند: (باسمك )!
وقتى خليفه به لهجه محلى ما از من پرسيد نامت چيست ؟ ديدم اگر به زبان خودمان جواب بدهم بايد بگويم نامم (مكر) است ! چون گفتم كه آنها در اين مورد بجاى (م ) (ب ) استعمال مى كنند، ناچار بلا درنگ گفتم : نامم (بكر) است و ديگر به زبان مادرى جواب ندادم !
خليفه متوجه شد و از فراست من در شگفت ماند.
خليفه مى خواست با اين مقدمه از زبان من به لهجه محلى كه داريم بشنود كه نامم (مكر) ولى فورا لهجه را عوض كردم كه به دام نيافتم !
خليفه : خوب در اين شعر (رجل ) را منصوب مى خوانى يا مرفوع
مازنى : بايد (رجلا) گفت و منصوب خواند.
خليفه : چرا؟
مازنى : كلمه (مصابكم ) كه در شعر واقع است (مصدر) است .
در اينجا (يزيدى ) يكى از ادباى مجلس با من به گفتگو پرداخت ، و من توضيح دادم كه (رجلا) مفعول (مصابكم ) است و سخن ناتمام است تا در پايان كلمه (ظلم ) آنرا تمام كند.
خليفه سخن مرا پسنديد، سپس پرسيد:
فرزند هم دارى ؟
مازنى : آرى يك دختر.
خليفه : وقتى كه مى خواستى نزد ما بيائى دخترت به تو چه گفت ؟
مازنى : اين شعر (اءعشى ) را خواند:
اى پدر! نزد ما نمان كه ، اگر نزد ما نباشى هم ، سالم هستيم
خليفه : تو به او چه جواب دادى ؟
مازنى : من هم شعر (جرير) را در جواب او خواندم :
اعتماد به خدائى كن كه شريك ندارد، و بدان كه من نزد خليفه پيروز خواهم شد
خليفه گفت : انشاء الله كه پيروز خواهى بود.
سپس هزار دينار طلا به من بخشيد و با عزت و احترام مرا به بصره برگردانيد!
(مبرد) مى گويد: وقتى مازنى به بصره برگشت به من گفت : ديدى كه من براى خاطر خدا صد دينار را از دست دادم ، ولى خداوند در عوض هزار دينار به من داد؟!(3)


عوام زبان نفهم  

خدا نكند آدم دانشمند گرفتار عوام زبان نفهم شود كه درست دو قطب مخالف در برابر هم قرار مى گيرند و كار به جاى باريكى مى كشد.(4) به گفته صادق سرمد؛
دامن بكش ز صحبت جاهل كه فى المثل
جهل آتش است و صحبت جاهل جهنم است
ابوحاتم سيستانى از دانشمندان نامى است . تاريخ درگذشت او را به اختلاف از سال 248 تا 255 هجرى نوشته اند. ابوحاتم كه نامش سهل بن محمد است در علوم قرآنى و لغت و شعر و ادب استاد مسلم عصر بود. در شهر بصره مى زيست . كتابهاى پر ارزش و جالبى تاءليف كرده است . از جمله اين كتابهاست :
كتاب اعراب قرآن - طرز آموختن و قرائت قرآن مجيد.
كتاب المعمرون - كسانى كه عمرهاى طولانى داشته اند.
كتاب فصاحت - بحث در پيرامون شيوا سخن گفتن .
كتاب پرندگان .
كتاب زنبور عسل .
كتاب درندگان .
ابوحاتم سيستانى به آهنگ ديدارى از شهر بغداد پايتخت عراق و مقر خلفاى عباسى و مركز علمى آنجا وارد بغداد شد و به مسجدى در آمد.
شخصى در مسجد نشسته بود و چون ديد كه ابوحاتم اهل فضل است ، از وى معنى آيه (قوا انفسكم نارا) را پرسيد كه خداوند به مردم دستور مى دهد: خود را از عذاب دوزخ نگاه داريد.
ابوحاتم : (قوا) يعنى خود را نگاه داريد.
سائل : مفرد آن چيست ؟
ابوحاتم : ق
سائل : تثنيه آن چگونه است ؟
ابوحاتم : قيا.
سائل : جمع آن چه مى شود؟
ابوحاتم : قوا.
سائل : حالا هر سه را صرف كنيد.
ابوحاتم : ق ، قيا، قوا.
ابوحاتم گفت : مردى در گوشه مسجد نشسته و مقدارى قماش جلو نهاده بود. وقتى سخن ما به اينجا رسيد رو كرد به شخصى و گفت : مواظب پارچه هاى من باش تا من برگردم .
مرد پارچه فروش يكراست رفت و مخفر (كلانترى ) و شكايت كرد كه من عده اى از زنادقه را ديدم كه در مسجد نشسته اند و با صداى خروس قرآن مى خوانند؟
فاصله اى نشد كه ماءمورين و پاسبانان ريختند و به دور ما و ما دو نفر را گرفتند و بردند نزد رئيس كلانترى . رئيس كلانترى از ما پرسيد: موضوع چه بوده ؟ من جريان را گفتم كه اين مرد صرف كلمه (قوا) را از من پرسيد و من براى او شرح مى دادم كه مفرد و تثنيه و جمع آن چيست ، گفتم ، ق ، قيا، قواست !
در اين هنگام گروهى انبوهى از خلق الله گرد آمده بودند ببينند با ما چه مى كنند و چگونه از ما كيفر مى گيرند. رئيس كلانترى رو كرد به من و گفت : آخر دانشمندى چون شما جلو عوام نادان زبانش را به اداى اين كلمات رها مى كند؟ بايد مواظبت كنيد و در انديشه عوام الناس باشيد كه كار به اينجا نكشد. سپس تازيانه كشيد و افتاد به جان تماشاگران و آنها را از دور ما متفرق كرد، آنگاه به ما گفت : مبادا بار ديگر بى احتياطى كنيد و چنين سخنانى نزد مردم بى تميز و عوام كالانعام به زبان آوريد.
ابوحاتم هم وقتى وضع را چنين ديد، درنگ را جايز ندانست و همان روز از بغداد خارج شد، و عطايش را به لقايش بخشيد. به همين جهت دانشمندان بغداد نتوانستند از دانش او استفاده كنند و او هم تا زنده بود به بغداد برنگشت .(5)


عمروليث صفارى و زن بيوه  

چون عمروليث به نيشابور آمد، لشكريان او در منازل مردمان فرود مى آمدند، و كار بر اهل شهر تنگ شده بود. در آن اثنا زنى به تظلم نزد وى رفت و گفت : زنى بيوه ام و چهار طفل نارسيده دارم ، و مرا در اين شهر چهار سراى است كه همه را لشكريان تو فرو گرفته اند، و من با طفلان خود در ميان كوچه مانده ايم ، و خوارى و رسوائى مى كشيم . اگر حكم كنى كه يك سراى از آن جمله به ما باز گذارند از عدل و احسان تو بديع و بعيد نخواهد بود.
(عمرو) در غضب شد و گفت : لشكريان من از سيستان خانه و سرا باز نكرده اند و بدين ديار نياورده كه مردم را تشوش ندهند. مگر در قرآن نخوانده اى كه : (ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة ) (6) يعنى : بدرستى كه پادشاهان چون در آيند به ديهى يا شهرى كه به قهر گيرند، تباه سازند. يعنى خراب گردانند آنرا، و گردانند عزيز آن موضع را خوار و بى مقدار.
زن گفت : اى ملك ! مگر آيه ما بعد را فراموش كرده اى ؟ كه در حق ظالمان و منازل ايشان مى فرمايد: (فتلك بيوتهم خاوية بماظلموا) يعنى : اينست خانه هاى ايشان ، يعنى ديار قوم (ثمود)، بنگريد آنرا در حالتى كه خاليست از مردمان و خرابست سقفها و ديوارهاى آن به سبب ظلمى كه كردند.(7)
(عمروليث ) از استماع اين آيه چنان متاءثر شد كه آب از چشمش روان گرديد، و فى الفور حكم كرد كه تمام لشكر از شهر بيرون روند، و در صحرا خيمه و خرگاه زنند، و چاووشان و ملازمان را گفت تا چوگانها گرفته و فرو تاختند، و در سه چهار ساعت نجومى (8) شهر را از سپاهى بپرداختند.(9)


بنى آدم اعضاى يكديگرند 

بر بالين تربت يحيى پيغمبر عليه السلام معتكف بودم در جامع دمشق ، كه يكى از ملوك عرب كه به بى انصافى منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست .
درويش و غنى بنده اين خاك درند
و آنان كه عنى ترند محتاج ترند
آنگاه مرا گفت از آنجا كه همت درويشانست (10) و صدق معاملت ايشان ، خاطرى همراه من كن كه از دشمنى صعب انديشناكم .
گفتمش بر رعيت ضعيف رحمت كن تا از دشمن قوى زحمت نبينى .
به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنچه مسكين ناتوان بشكست
نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد
كه گر ز پاى درآيد كسش نگيرد دست
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
و گر تو مى ندهى داد روز دادى هست
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كر محنت ديگران بى غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى (11)
بايد دانست كه اين بيت شعر مشهور سعدى كه از لحاظ معنى آنرا شاهكار اشعار او دانسته اند، و راستى هم كه چنين است ، تقريبا ترجمه حديث شريف پغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه مى فرمايد: (مثل المؤ منين فى تواردهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكى بعض تداعى له سائر اعضاء جسده بالحمى والسهر) يعنى : (افراد با ايمان از لحاظ علائق و عواطف و پيوندهاى محبت آميز، مانند يك پيكرند، و چون عضوى به درد آيد، ساير اعضاء با تب و تپش و بى خوابى با آن همدردى مى كنند)!!


استعداد 

(بهمنيار) يكى از دانشمندان بزرگ و حكماى ايران است . او سرآمد شاگردان فيلسوف شهير شرق شيخ الرئيس ابوعلى سينا بود. (بهمنيار) كسى است كه مشكلات كتب شيخ را حل نمود و دقايق فكر او را كشف كرد، و به درك بسيارى از رموز علوم و اسرار منطق و فلسفه نائل گشت .
او در ميان انبوه شاگردان (ابن سينا) از همه معروفتر و به وى نزديكتر و نبوغش از همه بيشتر بود.
پيش از اين كه به محضر شيخ راه يابد، روزى (ابن سينا) از جلو دكان آهنگرى مى گذشت و ديد پسر بچه اى جلو دكان آهنگرى ايستاده و از آهنگر مقدارى آتش طلب مى كند.
آهنگر نگاهى به سر و وضع پسر بچه انداخت و گفت : ظرفت را بگير تا آتش در آن بريزم .
پسر بچه فورا متوجه شد كه با دست خالى آمده است ، در حالى كه لازم بود ظرفى با خود مى آورد. از اينرو نخست نگاهى به آهنگر كرد و سپس ‍ بى درنگ خم شد و مشتى خاك از زمين برداشت و در كف دست خود ريخت و آنرا پهن كرد و به آهنگر گفت :
اين هم ظرف ! بريز!
(ابن سينا) كه خود نابغه اى بزرگ بود و درباره هوش و استعداد فوق العاده اش داستانها نوشته اند، از تيز هوشى و استعداد خداداد پسر بچه در شگفت ماند، و در دل بر اين گونه استعدادها كه بر اثر فقدان شرايط نداشتن زمينه هاى مساعد براى شكوفائى همچون آتش زير خاكستر رفته رفته خاموش مى شود و از قوه به فعل نمى آيد، افسوس خورد، سپس جلو رفت و نام پسر بچه را پرسيد و دانست كه نامش (بهمنيار) و از يك خانواده زردشتى است كه مانند برخى از ايرانيان آن روز، هنوز مسلمان نشده بود.
ابن سينا از (بهمنيار) خواست نزد وى بماند كه در تعليم و تربيتش ‍ بكوشد تا در آينده دانشمندى بزرگ شود و به مقام بلندى برسد.
(بهمنيار) هم دعوت شيخ را پذيرفت و به خدمت وى پرداخت و همه جا مانند سايه دنبال او بود. چيزى نگذشت كه مسلمان شد و با استفاده از محضر شيخ از حكماى نامى به شمار آمد. او در علوم معقول كتابهاى با ارزشى نوشته و به يادگار گذارده و حكما و دانشمندان بزرگى را تربيت كرده است .
كتاب (التحصيل ) در منطق طبيعى و الهى شاهكار اوست كه از هزار سال تا كنون همواره مورد استفاده حكما و فلاسفه اسلام و بيگانه بوده است .(12)


مرد و زن اجنبى  

يكى از بازرگانان نيشابور زنى با جمال داشت . در يكى از روزها كه مى خواست به سفر برود، زن را به يكى از پيشوايان شهر به نام ابوعثمان صوفى كه به پرهيزكارى و پارسائى موصوف بود سپرد و به سفر رفت .
روزى ابو عثمان غفلتا نظرش به زن زيبا افتاد كه نزد او به امانت سپرده بودند.
فى الحال تحت تاءثير زيبائى وى قرار گرفت و رفته رفته شيفته و فريفته او شد تا جائى كه كارش به جاى باريكى كشيد.
حال عبادت و فكر و مطالعه از وى سلب شد، و شب و روز در خواب و بيدارى به ياد آن زن بود و نمى دانست چگونه خود را از ورطه هولناك نجات دهد.
ناگزير راز دل را به يكى از مشايخ گفت و درمان آن حالت دردناك را از او خواست .
شيخ به وى گفت مردى وارسته در (رى ) هست كه او را ابو يوسف مى نامند بايد بروى نزد او و موضوع را با وى در ميان بگذارى باشد كه او چاره اى بينديشد.
ابوعثمان بار سفر بست و روى به (رى ) نهاد. وقتى به (رى ) رسيد سراغ خانه ابو يوسف را گرفت . مردم گفتند: اين شخص مردى فاسق است . اوقاتش به ميگسارى ، و همنشينى با پسران امرد مى گذرد.
خانه اش در محله شرابفروشان است و عالمى پرهيزكار مانند شما را نمى زيبد كه به ملاقات مرد بدنامى چون او برود.
ابوعثمان چون اين سخن شنيد به شهر خود بازگشت و آنچه شنيده بود به شيخ خود گفت :
شيخ به وى تاءكيد كرد كه نبايد روى سخنان مردم حساب كند و لازم است هر طور شده مجددا براى ديدن ابو يوسف به (رى ) برود و چاره كار را از او بخوهد!
ابو عثمان ناچار به عزم رى راهى سفر شد و اين بار بدون اعتنا به خانه ابو يوسف رفت .
همينكه به مجلس او در آمد، ديد پسرى زيبا در كنارش نشسته و شيشه شرابى پهلويش گذاشته است .
از ابو يوسف پرسيد چرا در محله شرابفروشان سكونت وزيده است ؟
ابو يوسف گفت : مردم اين محله شرابفروش نبودند، زورمندان خانه هاى ايشان را به زور گرفتند و شرابفروشان را در آن جاى دادند، ولى خانه مرا براى من گذاشتند، و من در خانه ام سكونت دارم .
ابو عثمان پرسيد: اين نوجوان كيست ؟ گفت : پسر من است كه احكام دينى به وى مى آموزم .
گفت : اين شيشه چيست ؟ ابو يوسف گفت : سركه است كه خورش نان كرده ام .
ابو عثمان متحير شد و گفت : اگر وضع شما چنين است ، چرا خود را در معرض تهمت قرار داده ايد كه زبان مردم به روى شما باز شود؟
ابو يوسف گفت : من خودم را به بدى مشهور كرده ام تا بازرگانان فريب زهد و تقواى مرا نخورند و به صلاح و پرهيزكارى من مغرور نشوند، و زنان و كنيزان خود را نزد من به امانت نسپارند، و آنها مرا از عبادت خدا و تحصيل و مطالعه كتب باز ندارند!!
وقتى ابو عثمان اين سخنان را شنيد متنبه شد، و عشق زن اجنبى از دلش ‍ بيرون رفت ، و چون به نيشابور برگشت زن را به شوهرش كه از سفر باز گشته بود تحويل داد و از ورطه هولناك راحت شد.(13)


كرامت صوفى  

اسلام دين كامل الهى است كه با برنامه آسمانى خود (قرآن ) تمام جهات زندگى اين جهان و جهان ديگر را براى انسانها تضمين كرده و منظور داشته است . اسلام همه را به صف واحد فرا خوانده و هر گونه تفرقه و اختلاف و صف بندى را ممنوع ساخته است . با اين وصف ، از همان آغاز كار دسته بندى به نام سنى و صوفى و زيدى و اسماعيلى و غيره موجب شد كه نيروى اسلام به تحليل رود و آنرا از جهش ويژه خود تا حدى باز دارد.يكى از اين دسته بندى ها بازى هاى صوفيه و دعوى كشف و شهود و كرامات و معجزات آنهاست كه خود سرى دراز دارد!:
عبد السلام بصرى يكى از بزرگان صوفيه بود. روزى در بصره نماز جماعت مى گذارد، در اثناى نمازش گفت : چخ چخ ! پس از نماز يكى از ماءمومين پرسيد: مولانا! اين چه بود كه در حال نماز گفتيد؟ عبدالسلام گفت : ديدم سگى در مسجد الحرام از كنار در خانه خدا عبور مى كند. با چخى كه در نماز كردم سگ ترسيد و از آنجا گذشت !
حاضران و پس نمازان از كرامت مولانا و قدرت ديد او تعجب كردند، و ريختند دست و پاى او را بوسيدند.
يكى از مريدان كه زنى شيعه داشت آمد و كرامت مولانا را براى همسرش ‍ نقل كرد و او را ترغيب نمود كه به مذهب وى بگرود و دست از تشيع بردارد.
زن گفت : حاضرم به شرط اين كه جناب شيخ را دعوت كنى كه با مريدان خود در منزل ما به شام مهمان باشد.
مريد نيز پذيرفت و مولانا را با ساير مريدان دعوت كرد تا شام را در خانه او مهمان باشند. مولانا هم پذيرفت و شب هنگام به خانه مريد آمدند.
زن مريد براى هر يك از مدعوين قاب پلوى كه يك مرغ بريان هم روى آن بود تهيه كرده و به شوهرش گفت جلوى آنها بگذارد، ولى قاب مولانا را به ظاهر بدون مرغ نهادند، و مرغ او در لاى پلو بود، و زن ميزبان طورى آنرا قرار داده بود كه ديده نشود.
جناب شيخ هر چه صبر كرد ديد از مرغ او خبرى نشد. مريدان غذا مى خوردند و مولانا در حاليكه ناراحت به نظر مى رسيد همچنان چشم به در دوخته و منتظر رسيدن مرغ بريان بود!
زن كه از پشت پرده او را زير نظر داشت ، وقتى ناراحتى مولانا و حالت انتظار او را ديد وارد مجلس رشد و پلو را پس و پيش كرد و مرغ را به صوفى صافى نشان داد و گفت : جناب شيخ ! چطور شما با اين كشف و كرامت در نماز مسجد بصره ، عبور سگى را در مسجد الحرام مى بينيد، ولى مرغ بريان جلوى خود را به اين نزديكى در لاى پلوى نديديد؟!
شيخ متوجه شد كه زن خواسته با اين دعوت ، تاءثير چشم دور بين مولانا و حقيقت كرامت او را جلو چشم مريدان برملا سازد، و شوهرش و ديگران را از سر سپردگى بيهوده و جاهلانه باز دارد.
پس جناب شيخ با عصبانيت برخاست و غذا نخورده با مريدان نادان ، از خانه خارج شد. شوهر زن كه اين معنى را ديد و پى به ميزان كشف و شهود مولانا برد، از او زده شد و بجاى اين كه زن را به مذهب خود در آورد، با راهنمائى همسرش شيعه شد، و طوق ارادت مولانا را بدور افكند.(14)


خون به ناحق ريخته  

در كتاب (خلق الانسان ) از مهلبى (15) وزير نقل مى كند كه گفت : پيش ‍ از آنكه منصب وزارت به من واگذار شود، از بصره سوار كشتى شدم كه به بغداد بروم .
عده اى در كشتى بودند كه مرد ظريفى نيز با ايشان بود. آنها با مرد ظريف شوخى و مزاح مى كردند.
روزى او را گرفتند و دست و پايش را به زنجير بستند و كليد قفل آنرا برداشتند. پس از فراغت از شوخى و بازى كه خواستند قفل را باز كنند نتوانستند. كليد هم گم شد. هر كارى كردند فائده نبخشيد.
ظريف بيچاره همچنان دست بسته ماند تا آنكه به بغداد رسيديم . رفقايش ‍ از كشتى پياده شدند و رفتند بازار آهنگرى آوردند كه قفل با باز كند. ولى آهنگر پس از مشاهده گفت :
مى ترسم اين شخص دزد باشد! بايد داروغه شهر بيايد او را ببيند، تا بتوانم او را باز كنم .
رفتند داروغه را آوردند. عده اى كه با داروغه بودند همينكه او را ديدند، يكى از آنها فرياد زد، اين مرد برادر مرا در بصره كشته است ، و مدتى است كه در جستجوى او هستم .
سپس كاغذى كه مشتمل بر دعوى خود بود و مهر عده اى از اعيان بصره پاى آن بود، در آورد و به داروغه نشان داد. دو نقر گواه هم آورد و آنها موضوع را گواهى كردند.
داروغه نيز مرد دست بسته را به وى سپرد تا به قصاص برادرش به قتل رساند.
برادر مقتول نيز او را به قتل رسانيد.(16)


ارزش علم  

ابن هيثم (متوفى بسال 431 ه -) از دانشمندان نامى اسلام است ، كه بالغ بر يكصد كتاب در رياضيات و هيئت و فلسفه و فيزيك و طب به وى نسبت مى دهند.
كتاب (المناظر و المرايا) تاءليف وى از كتب بى نظير است كه براى نخستين بار، بحث فيزيكى نور و انكسار و انعكاس آنرا مطرح ساخته ، و با انديشه اى مواج در آن باره سخن گفته است .
(ابن هيثم ) حكيمى وارسته و پارسا بود، و در بزرگداشت دين و مذهب سعى بليغ مبذول مى داشت ، بعكس برخى از حكما كه چندان در انديشه رعايت جهان شرعى و مبانى مذهبى نبودند.
كتابهائى كه (ابن هيثم ) در رياضيات نوشته است بزرگتر از آنست كه توصيف شود.
علاوه بر اين (علم ) را فقط به عنوان اين كه (علم ) است بسيار بزرگ مى شمرد و مقام آنرا گرامى مى داشت . يكى از امراى سمنان به نام (سرخاب ) آهنگ وى نمود، تا از معلومات او استفاده كند، و در محضرش لوازم شاگردى به عمل آورد.
(ابن هيثم ) گفت : بايد ماهيانه يكصد دينار طلا بپردازى تا حكمت و فلسفه را به تو بياموزم ، امير پذيرفت و با اين قرار داد نزد وى به تحصيل پرداخت ، و هر ماه ، ماهانه خود را مى پرداخت .
وقتى امير پس از كسب فضل و كمال خواست از نزد استاد رخصت حاصل كند، (ابن هيثم ) تمام وجوه شهريه او كه همه را نگاه داشته بود، يكجا به وى مسترد نمود، و چيزى از آنرا براى خود برنداشت .
چون اصرار امير را براى تقبل شهريه ديد گفت : من نيازى به آن ندارم ، خواستم به اين وسيله شوق تو را براى كسب دانش آزمايش كنم .
وقتى ديدم كه در مقابل (علم ) مال در نظر تو ارزش ندارد، من هم نسبت به آموزش تو رغبت نشان دادم ، و تو را پذيرفتم . امير از قبول وجوه امتناع ورزيد و گفت : استاد! من آنرا به تو اهداء مى كنم . ولى (ابن هيثم ) گفت : نه ! اين نه هديه است ، و نه رشوه و نه مزد آموزش كار نيك !
بدين گونه شهريه شاگرد ثروتمند را پس داد و آنرا از امير نامبرده قبول نكرد(17). به گفته حافظ:
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است


آرزوى طولانى  

بازرگانى را شنيدم كه صد و پنچاه شتر بار داشت . و چهل بنده و خدمتكار، شبى در جزيره كيش مرا به حجره خويش برد. همه شب نياراميد از سخنهاى پريشان گفتن كه فلان انبازم (18) به تركستانست ، و فلان بضاعت به هندوستان . اين قباله فلان زمين است ، و فلان چيز را فلان كس ضمين (19)
گاه گفتى خاطر اسكندريه دارم كه هوائى خوش است ، و باز گفتى نه ، كه درياى مغرب مشوش است .
سعديا سفرى ديگرم در پيش است كه اگر آن كرده شود بقيت عمر خويش ‍ به گوشه اى بنشينم . گفتم : آن كدام سفر است ؟ گفت : گوگرد پارسى خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتى عظيم دارد، و از آنجا كاسه چينى به روم آرم ، و ديباى رومى به هند، و فولاد هندى به حلب ، و آبگينه حلبى به يمن ، و برد يمانى به پارس ، وزان پس ترك تجارت كنم و به دكانى بنشينم .
انصاف از اين ماليخوليا چندان فرو گفت كه بيشتر طاقت گفتنش ‍ نماند.
گفت سعديا! تو هم سخنى بگوى ، از آنها كه ديده اى و شنيده اى گفتم :
آن شنيدستى كه در اقصاى غور(20)
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را
يا قناعت پر كند يا خاك گور(21)


در سر پل اين دنيا 

ملكشاه سلجوقى پسر الب ارسلان در زمان پادشاهى خود، روزى در اصفهان به عزم شكار بيرون رفت و در روستائى فرود آمد.
در آن موقع گروهى از نزديكان وى ماده گاوى را در بيابان ديدند كه بى صاحب مانده بود.نزديكان شاه ماده گاو را كشتند و كباب كردند و خوردند.
ماده گاو تعلق به پيرزنى داشت كه سرپرست سه يتيم بود، و همگى روزى خود را از آن ماده گاو تاءمين مى كردند.
چون پير زن از ماجرا آگاهى يافت ، پريشان حال شد. ناچار سحرگاه رفت سر پل زايند رود و در انتظار نشست .
بامداد كه ملكشاه به آنجا رسيد، پير زن برخاست و گفت : اى پسر الب ارسلان ! اگر امروز بر سر پل زاينده رود به داد من نرسى ، به خداوند دادگر در سراى ديگر بر سر پل (صراط) تو را از حركت تاز مى دارم ! اكنون اين سر پل را انتخاب مى كنى يا آن سر پل را؟!
ملكشاه از اين سخن تكان خورد و پياده شد و گفت : نه ! اين سر پل را انتخاب مى كنم ، طاقت آن سر پل را ندارم !
پيرزن گفت : غلامان خاص تو ماده گاو مرا كه باعث معيشت يتيمان من بود كشته و كباب كرده خورده اند. در واقع اين ظلم از پادشاه صادر شده است . زيرا اگر سلطان از احوال ملت و مملكت درست باخبر مى شد اين اتفاق نمى افتاد.
سلطان فرمان داد تا به عوض ماده گاو پيرزن ، هفتاد گاو به وى بدهند، سپس غلامان را سخت تنبيه نمود.
چون ملكشاه در گذشت ، پيرزن روى به خاك نهاد و گفت : خداوندا! پسر الب ارسلان به همه لئيمى و پستى در حق من عدالت نمود و شرط سخاوت به جاى آورد، تو اكرم الاكرمين هستى ، اگر نسبت به او تفضل نمائى از تو دور نباشد.
در آن ايام يكى از پارسايان بزرگ ، ملكشاه را در خواب ديد و از حالش ‍ پرسيد.
سلطان گفت : اگر شفاعت پيرزن نبود كه در پل زاينده رود به دادش ‍ رسيدم ، واى به حال من !(22)
ملكشاه و ساير شاهان و طاغوتها به اين حرفها از كيفر الهى رهائى نخواهند يافت . اين قبيل كارها فقط تخفيفى در مجازات آنها خواهد بود. مگر اينكه آنها و هر ظالم و گناهكار ديگرى بدين گونه قبل از وفات خود را از مظلمه ها و گناهان برهانند و حق الله و حق الناس را ادا كنند و توبه كرده از دنيا بروند. قرآن مجيد مى گويد: فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره !


شرط آدميت نيست  

ياد دارم كه شبى در كاروانى همه شب رفته بودم ، و سحر در كنار بيشه اى خفته ، شوريده اى كه در آن سفر همراه ما بود نعره اى برآورد و راه بيابان گرفت ، و يك نفس آرام نيافت . چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت : بلبلان را ديدم كه به نالش در آمده بودند از درخت ، و كبكان از كوه ، و غوكان (23) در آب ، و بهائم از بيشه . انديشه كردم كه مروت نباشد همه در تسبيح و من در غفلت خفته .
دوش مرغى به صبح مى ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكى از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغى چنين كند مدهوش
گفتم اين شرط آدميت نيست
مرغ تسبيح گوى و من خاموش (24)


next page

fehrest page